تبليغاتX
برای او می نویسم

آیینه عاشورا

به نام خدا

    در روز عاشورا می توانیم جامه ای سرخ بپوشیم و فریاد برآوریم که این سرخی، نشانه پیروزی خون بر شمشیر است که درس آن را از حماسه کربلا آموخته ایم.

   می توانیم لباسی سر تاپا سفید بپوشیم و با صدایی بلند بگوییم، این کفن است که پوشیده ایم تا عهدی باشد بین ما و حسین(ع) که در راه ادامه ی نهضت حق طلبانه و ظلم ستیزانه اش، برای شهادت همیشه آماده ایم.

    می توان سیاه پوشید و بانگ سرداد که این سیاهی نشانه ی آن است که من و من ها، در روز و روزهای عاشورا، حسین و حسین های زمان را تنها گذاشته ایم و آن ها در مصاف با یزیدیان عصر خود، مظلومانه به شهادت رسیده اند و این لباس سیاه نشانی است بر شریک جرم بودن مادر ریخته شدن خون آن ها، زیرا در جایی، حتی سکوت نیز شرکت در وقوع جرم و شریک بودن در آن است. آیا این فکر لرزه بر اندام ما نمی اندازد و تصور شریک جرم بودن در ریخته شدن خون حسین(ع) خواب را از چشمان ما دور نمی کند؟

   در این روز می توان لباسی سبز پوشید و گفت این به نشانه ی آن است که نهضت حسینی، خزان مظلومان را بهار کرده و نوید این پیروزی، بهار اندیشه را برای بشریت به ارمغان آورده است.

   می توان زرد پوشید و گفت ما به خزان نشسته ایم؛ چرا که بعد از عاشورا، بهارانسانیت، تابستان را پشت سر نگذاشته به خزان رسیده است. می توان...

   می توان خندید و شادی و پایکوبی کرد و فریاد «شهیدان زنده اند» را سر داد و نشان داد که از اعماق وجود مسروریم؛ چرا که آنان نمرده اند و نزد خداوند روزی آسمانی دارند و جاودانگی الهی، متعلق به آنان است.

 می توان بر سر زد و شیون نمود که چرا همرزم حسین(ع) نبوده ایم و این افتخار را نداشته ایم تا هم رکاب او باشیم.

می توان گونه های خود را به رنگ سرخ درآورد تا یزیدیان، زردی روی ما را که در خزان نامردمی ها به زردی گراییده است، نبینند؛ همانگونه که منصور حلاج با خون خود گونه هایش را سرخ نمود تا روی زردش را گمراهان و عشق ستیزان نبیند و شادمان نشوند.

 می توان خاک بر سر ریخت که شایسته ی انسان خفّت زده است و گفت ما نیز نسبت به راه حسین(ع)، خوار و ذلیل هستیم و از این ذلت باید بر سر خود خاک بریزیم.

   می توان عَلَم دار شد و زور بازوی خود را به رُخ دیگران کشید؛ بساط زورآزمایی به پا کرد و بر این مبنا که عَلَم کدام دسته از همه بزرگ تر و سنگین تر و چه کسی در بلند کردن عَلَم قوی تراست، شهرت آفرید. همچنین می شود سنگین ترین عَلَم ها را بلند کرد و گفت، این به نشانه ی عَلَم نهضت اوست که هر چقدر سنگین باشد آن را بر دوش خواهیم کشید. می توان...

آری می توان هر کاری انجام داد؛ مهم آن است که در پس آن کار، چه اندیشه ای نهفته باشد و این که انسان با چه طرز فکری به رسالت خود نگاه کرده، در چه جایی و با چه محتوایی آن را پیدا کند. ضمن این که پس از یافتن آن رسالت، لازم است بداند که درابتدای راهی دراز قرار دارد که چگونه آن اندیشه را به عمل در آورد و به آن تحقق ببخشد.

   حال که آموخته ایم «کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا »:  همه جا کربلا و همه روز عاشورا است، اینک ما در عاشورا و کربلای خود چه می کنیم؟ آیا اگر در روز عاشورا و در صحرای کربلا حاضر بودیم؛ حسین(ع) را یاری می دادیم و او را تنها نمی گذاشتیم؟ آیا این سؤال لرزه بر اندام ما نمی اندازد و تصور تنها گذاشتن و یاری نکردن او ، خواب را از چشمان ما دور نمی کند؟ خدا را شکر کنیم که ما روز عاشورا در کربلا و در این آزمایش بزرگ شرکت نداشته ایم، زیرا اگر حضور داشتیم به احتمال زیاد یا در زمره یزیدیان بودیم و یا از کسانی که حسین(ع) را ترک کردند.

اگر ما در کربلا نبوده ایم تا افتخار همرزم بودن در کنار او را داشته باشیم، در کربلای عصر خود که زندگی می کنیم؛ و اگر در روز عاشورای تاریخی حضور نداشته ایم، در عاشوراهای زمان خود که قرار داریم.کافی است که حسین و حسین های زمان خود را بشناسیم؛ عاشورا و کربلا به خودی خود پیدا می شوند. اما اگر حق طلبان و ظلم ستیزان کماکان تنها مانده اند، به این دلیل بوده است که ما حسین شناس نبوده ایم.

   بیایید معرفت و روح نهضت حسین(ع) را یافته و حماسه ی بزرگ او را زنده کنیم تا در زمره ی یزید و یزیدیان نباشیم زیرا که جهان دو قطبی است و ما یا در راه حسین(ع) و یا در راه یزید هستیم؛ یا راه تسلیم در برابر حق و مسلمانی را دنبال می­کنیم و یا راه طغیان در مقابل حق و طاغوت بودن را؛ راه سومی وجود ندارد. بیایید به حال خود گریه کنیم؛ مسلمانی خود را محک بزنیم و عملکردهای خود را پیش روی بیاوریم و خود را از بابت لقمه هایی که بر سر سفره داریم، حسابرسی کنیم؛ آنگاه خواهیم فهمید که در راه حسین(ع) هستیم یا در راه یزید. چرا که رابطه ی تنگاتنگی بین لقمه ها و یزیدی بودن وجود دارد:

ببین که چه ریسیده ایم، دست کِه لیسیده ایم                         تا کـه چنیـن لقـمـه ها، ســوی دهـان آمـده اند (مولانا)

ظهر عاشورا است و ظهر عاشوراها، فرصتی است که انسان با خود واقعی اش روبرو شود. من نیز در این آیینه، خویشتن خویش را مشاهده می کنم و می بینم که امروز چقدر عجول هستم(کان الانسانُ عَجولاً)؛ تا چه حد حریص و سیری ناپذیرم(اِنَّ الانسانَ خُلِقَ هَلوعاً) و تا چه حد رسیدگی به شکم مرا به بند کشیده است و در این حال که نگاه من خالی از بصیرت و قلب من تهی از معرفت بوده، درک و فهمی از درس حسین(ع)  نیافته ام و در غفلت به سر می برم! آیا این مصداق(اولئک کالانعام بل هم اضل) نیست؟ امروز به راحتی دروغ می گویم، به گرسنه و درمانده تر از خود رحم نمی کنم و در اِسراف غرق شده و غذای متبرک او را اسراف کرده و در زباله دانی می ریزم و... این است خـود واقعـی مـن که در روز عـاشـورا برمَـلا می شود.

 آری عاشورا، آیینه ی تمام قدی است در مقابل ما تا بتوانیم خود واقعی را در آن نظاره و شناسایی کنیم و به معرفت راه حق برسیم.

   بیاییم در این آیینه به خود نگاهی بیاندازیم و برای خود چاره ای اندیشیده، طرحی نو بیابیم تا پس از رسیدن به اندیشه ای درست، نوبت به انجام عمل رسد و بتوانیم نهضت حسین(ع) را در عمل زنده نگاه داریم. وای اگر از همه ی این نهضت ها و حماسه های بزرگ، برای ما دست بریده ای، لب خشکیده ای، سر بریده و فرق شکافته ای و... باقی مانده باشد و معرفت حرکت انسان های بزرگ تاریخ در گذر زمان به دست فراموشی سپرده شده و از آن ها فقط مراسمی برجای مانده باشد. آن وقت است که باید گریست و گریست، برسر زد و شیون کرد، برای این همه غفلت و...

عده ای حسین(ع) را کشتند و شادی کردند و یا از شهادت او و امثال او احساس خوشحالی می کنند؛ عده ای دیگر فکر حسین(ع) و یا حسین ها را می کشند و در ظاهر گریه و دلسوزی می کنند تا آسان تر به اهداف و مقاصد خود برسند؛ و برخی نیز فکر می کنند با گریستن برای او قصورات و گناهان گذشته آن ها پاک شده و مجوز لازم برای گناهان آینده را دریافت می کنند. گروهی هم فکر او را زنده نگاه داشته، برایش اشک شوق ریخته، می­بالند که بشر، نهضتی افتخار آفرین همچون نهضت حسین(ع) را به خود دیده است. این گریه نه گریه بدبختی و فلاکت، بلکه گریه­ی عاشق است در شوق شکوفایی عشق و معرفت. و اینک با این سؤال رو به رو هستیم که ما در زمره ی کدام گروه قرار داریم؟

امروز عاشوراست. به یاد می آورم سال ها است که با حسین(ع) بیعت بسته و بیعت شکنی می کنم، به یاد مُهر نمازم افتادم که از تربت پاک کربلاست و من به نشانه ی بیعت با او مبنی بر ادامه ی نهضت حق طلبانه و ظلم ستیزانه اش همواره برآن پیشانی می گذارم و هر زمان که پیمان اول «اِیّاک نعبد و اِیّاک نستعین» را با خدا می بندم که «تنها عبد او باشم و فقط از او استعانت بطلبم» پیمان دوم را هم با حسین (ع) بسته، بیعت می کنم که راه او را ادامه دهم، اما دریغ و صد دریغ از ذره ای عمل که تا قبل از وقت نماز بعدی، هر دو پیمان را بارها و بارها شکسته و زیر پا گذاشته ام.

   امروز در آیینه عاشورا خود را نظاره می کنم و جُز پیمان شکنی حرفـه ای و ماهر که حتی به پیمان شکنی های خود نیز واقف نیست، شخص دیگری نمی بینم. من پیمان خود را با خدا و با حسـین(ع) می­شکنم و می خواهم با شرکت در مراسمی و ریختن اشکی به خود بگویم که دین خود را نسبت به او ادا کرده ام و با این وسیله وجدان پیمان شکن خود را راحت کـنم. اما آیا بدین ترتیب وظیفه ی خود را درقبال این پیمان انجام داده و در زمره حسینیان قرار گرفته ام؟

 سزاوار است که با این ویژگی­ها که دوری­ام از آن امام همام را نشان می­دهد، به پیمان سوم (لبیک؛ اللهم لبیک؛ لبیک لا شریک لک؛ لبیک) متعهد نشوم و بار پیمان شکنی ام را از این سنگین تر نکرده، به شیطان نیز سنگی نزنم تا دروغ هایم، بیش تر از این آشکار نشود؛ چرا که سنگ زدن بر شیطان فقط مراسمی ظاهری نیست و بیعتی است بزرگ و انجام آن کار انسان های بزرگ و تعلیم دیده است؛ کسانی که آگاهانه می دانند چه می خواهند و چه می کنند و به دنبال چه هدفی هستند.

 اگر حسین (ع) هم اکنون در بین ما حاضر شود؛ از عملکردهای ما در زنده نگهداشتن نهضت عظیمش چه می بیند؟ او ما را نظاره خواهد کرد که همچون قوم بنی اسراییل که در غیاب موسی، «گوساله ی سامری» را بر سر دست بلند کردند ما نیز درغیاب او عَلَم ها ساخته، سرهای اژدهای فلزی را بر طرفین آن قرار داده، مجسمه های فلزی شیر، گوزن، طاووس و ... دیگری را به جای گوساله بر آن نصب کرده ایم و آن را بلند می کنیم و به هر سو می کشیم و عَلَم نهضت او را تبدیل به عَلَم زورآزمایی و خودنمایی نموده ایم. در کجای مکتب مقدس اسلام که با بت شکنی آغاز شد، بلند کردن مجسمه های فلزی حیوانات توصیه شده است؟ این امر در شیعه چه جایگاهی دارد و نگاه حسین(ع) در این مورد به ما چگونه خواهد بود؟

 بی شک او ما را خواهد دید که باطن را فدای ظاهر کرده، در این مراسم مهم، کمتر به درس های عاشورا می اندیشیم و بسیار اندک عمل می کنیم، بیایید بیدار شویم و حرمت «بت شکنی» اسلام را ارج نهاده و حفظ کنیم.

 اگر امروز حسین(ع) در بین ما بود و ما از آن حضرت سؤال می کردیم که از ما عمل و وفای به عهد می خواهد و یا فقط گریه و زاری و بر سر زدن را، چه پاسخی به ما می داد؟

 به طور مسلم آن حضرت به ما می فرمودند که وفای به عهد را خواستار هستند؛ عهدی که بر طبق آن حق طلبی و ظلم ستیزی ناشی از مرام حسینی، لازم و واجب می شود. زیرا آن امام شهادت را برای نشان دادن راه خدا انتخاب نمود تا برای ما الگوی کاملی باشد از انسان متعهد نسبت به خدا(ایاک نعبد و ایاک نستعین)، حق طلب و ظلم ستیز، تا بتوانیم او را نمونه و چراغ راه خود قرار دهیم نه این که برای شهادت افتخار آمیز او فقط شیون کرده و بر سر بزنیم ولی در زمره ی حسینیان زمان خود نباشیم. قرار بود که شیعه ی آل علی(ع) باشیم و مشایعت کنندگانی که پای در جای پای آن ها می گذاریم و به انگشت اشاره آنها توجه نموده، راه مستقیمی را که نشان می دهند، دنبال کنیم، چگونه شیعه بودن خود را نیز به دست فراموشی سپردیم؟ 

 آری باید برای این همه گمراهی و دور بودن از راه و پیمان شکنی ها گریه کنم؛ حداقل امروز را، زیرا احتمال دارد فردا همه چیز دوباره فراموش شده، من چهره ی واقعی خود را نیز تا مُحرم و مُحرم های دیگر به دست فراموشی سپارم.

 حسین(ع) تا ابد، بر شاخه ی درخت هستی و معرفت نغمه خوان است، تا چه کسی از نغمه ی او پریشان و منقلب شود و به این وسیله درون خود را کشف کرده و شکوفا کند.

آن کـس که پریشان شود از نالـه ی بلبل                   در دامنش آویز که در وی اثری هست (حافظ)

 حسین(ع) شاهد حق شد و با خون خود به آن شهادت داد.او در این راه شهید شد و به جاودانگی دست یافت و این پیام را برای ما به جا گذاشت که «اگر دین ندارید، حد اقل آزاده باشید». سلام بر سرور آزادگان.

 

با امید به توفیق عمل

محمد علی طاهری



!! نوشته شده توسط مجیب | 12:54 | پنجشنبه سوم دی 1388 •

ارتباط ویژه

به نام خدای مهربان

ارتباط ویژه حلقه ی عرفان کیهانی در شبهای تاسوعا و عاشورا از ساعت 22 تا 6 صبح می باشد.

لطفا برای قرار گرفتن در ارتباط پیغام خصوصی بگذارید.

!! نوشته شده توسط مجیب | 20:49 | چهارشنبه دوم دی 1388 •

خداوند عشق



 به نام خدای رحمان و رحیم، خدای عشق و عشق؛ خدایی که رحمانیتش عشق را در هستی جاری کرد و از فیض رحمانی خود به هستی جان بخشید و از این بخشش و حُب بود که عوالم مختلفی در قالب عقل به وجود آمد و به این ترتیب عکس روی خود را در آیینه آفاق انداخت.
یعنی با تبلور عشق، عقل را آفرید تا نظاره گر و آیینه ای برای انعکاس عشق و زبانی برای خبر دادن از آن باشد. قلم عقل با همه ناتوانی اش نام عشق را بر صفحه عالم نوشته است و عظمتش را انعکاس میدهد هر چند که عشق قابل توصیف نیست.
چـون قلم انـدر نـوشتـن مــی شتـافت چون به عشـق آمد قلم در خود شکافت
(مولوی)
از آن جا که انگیزه ایجاد عقل، لطف رحمانی و یا خود عشق است، باید گفت عقل از دل عشق بیرون آمده است. در ازل، همه هستی از دل عشقی بنیادی پدیدار شد که می توان آن را «عشق اول» و عالم به وجود آمده از دل این عشق را «عقل اول» نامید.
اما در این پیدایش، هر عالمی نسبت به عالم ماقبل خود، از خالق فاصله بیشتری گرفت و دورتر شد و با این دوری نازل تر و پست تر گردید و هر جزیی حرکت به سوی قهقرا را آغاز کرد. ادامه این روند، خلقت را نه به سوی کمال بلکه به سوی پستی جلوه می داد و چنین طرحی از او بعید و محال بود. از این رو عشق الهی در جلوهای دیگر نیز جاری بود تا با بازگشت هستی به سوی او، خلقت برای همیشه در منهای بینهایت اسیر نباشد. او رحیمیت خود را نثار هستی کرد تا ارکان آن را در آغوش کشیده، نگذارد که قهقرا همه تجلیات را ببلعد.
به این ترتیب! او از یک سو وجود را به هستی هدیه کرده است و از سویی دیگر همه چیز را به آغوش خود می کشد تا مخلوقش از لطف و مرحمت او دور نباشد. زیرا او رحمان است و رحیم؛ او عاشق است و عشق او در برگیرنده هستی. این عشق از مبدأ جریان دارد که نه مکانی است، نه زمانی و نه تضادی، پس همان هنگام که عشق می ورزد و هدیه می کند، چون در قید زمان نیست، باز پس می گیرد و در آغوش می کشد و از منظری که فوق زمان است، هیچ یک از این دهش و باز دهش بر دیگری مقدم نیست. همه چیز و همه کس دور از او و در آغوش اویند. بنابراین، از اوییم و روانیم به سوی او و از هر طرف مشمول عشق او.
این است اساس هستی: رحمانیت و رحیمیت و یا به عبارتی دیگر، عشق و عشق؛ عشقی که علت همه علتهاست. زیرا اگر انگیزه خلقت بر پایه عقل بود (نه حُب و بخشش الهی)، لازم بود تا خلقت، منفعتی برای خالق ایجاد کند؛ در حالی که خالق بی نیاز است. این عشق و حُب است که نیاز به علت نداشته، منفعتی را دنبال نمی کند و عاشق است که می بخشد نه عاقل.
لاابالی عشق باشد، نی خرد عقل آن جوید کزان سودی برد
(مولوی)
خداوند رحمن و رحیم، قرآن را نیز کلامی برای بیان و ابلاغ این عشق قرار داد تا رحمن و رحیم بودن و حُب و وُّد خود را به بشر بشارت دهد و بگوید که رحمن است و رحیم؛ یعنی عشق است و عشق. پس به نام او که رحمان بودنش عشق است و رحیم بودنش نیز عشق. به نام او که چنین عاشقی است؛ خدایی که عفو کننده است و عفو او نیز از تبعات عشق است؛ نه عقل. چرا که عفو و بخشش مورد پسند عقل نیست؛ مگر آن که برای بخشنده، منفعتی حاصل کند و این در حالی است که خدا غنی است و بی نیاز.
و او فؤاد و صدر و قلب را سه مرتبه متفاوت برای تجربه عشق قرار داد تا جایگاهی برای دریافت لطف و رحمتش در وجود انسان باشد؛ تا از طریق فؤاد دریافت نموده، شهود داشته باشیم؛ با قلب منقلب شده، به تغییرات و تحولات درونی برسیم و با شرح صدر به گشادگی و گستردگی به وسعت عالم هستی نایل شویم؛ کاری که هرگز از عقل بر نمی آید : عقل گوید شش جهت حد است و بیرون راه نیست عشق گوید راه هست و رفته ام من بارها
(مولوی)
تاسف اما بر کسانی که خداوند را صرفاً خدای عقل می دانند و نه خدای عشق و کلام او (قرآن) را نیز فقط کلام عقل می دانند و نه پیام عشق. در حالی که پیش از آن که قرآن از عقل بگوید، از عشق گفته است .پیامبر گرامی(ص) از آن رو در کلام خدا رحمتی برای عالمیان نامیده شد که با عرضه قرآن، معرفی برای این عشق بوده است و به درستی که حامل چنین پیامی، فخر عالم و رحمتی است برای آن. تاسف بر کسانی که اسلام را دین قساوت و سنگدلی و خدای آن را خدایی انتقامجو معرفی می کنند؛ غافل از این که خود آنان بیش از همه به لطف و رحمت و بخشش خداوند نیاز دارند و اگر این لطف و رحمت نباشد چه کسی می تواند از این ورطه به عافیت بگذرد؟
دام سخت است مگر یار شود لطف خدا ور نه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم
(حافظ)
و چه کسی بدون لطف و رحمت او می تواند به جایی برسد؛ اگر او تعلیم ندهد، تزکیه نکند، حکمت ندهد، سینه را نگشاید، بارهای گران را از دوش بر ندارد، هنگام وسوسه شیطان که میرود پا بلغزد، او درنیابد و ...؟!
به جایی نرسد کس به توانایی خویش اِلّا تو چراغ رحمتش داری پیش
(سعدی)
اسلام دین آزادی اندیشه (الذین یستمعون القول فیتبعون احسنه اولئک الذین هداهم الله ...)، آزادی انتخاب (قل یا ایها الکافرون * لا اعبد ما تعبدون * ... لکم دینکم و لی دین - لا اکراه فی الدین...) و آزادی رهروی (انا هدیناه السبیل اِمّا شاکراً و اِمّا کفوراً). علاوه بر این، دین اسلام، مرام مطلوب نزد خداوند را مرام اسلام (تسلیم شدن) در برابر اراده الهی معرفی می کند که همانا نیل به سوی غایت کمال است. یعنی، از میان دو مرام تسلیم در برابر حق و یا طغیان در برابر آن، مرام الهی و پسندیده تسلیم و مسلمانی را تایید و پیشنهاد می کند. در چنین راهی است که شهادت، گواهی انسان است بر حق که در راه آن، جان نیز فدا میشود. شهادت (گواهی به حق با گذشتن از جان) نیز امری است که عقل را با آن کاری نیست و به طور مطلق بر مبنای عشق محقق میشود. شهید، از روی عشق با خون خود شهادتنامه حق را امضاء میکند؛ در حالی که عقل در این راه، به جز پای بند شدن و ممانعت نقش دیگری را ایفا نمی کند.
عاقلان از غرقه گشتن در گریز و بر حذر عاشقان را کار و پیشه غرقه دریا شدن
(مولوی)
از این رو است که اگرچه عقل در جایگاه خود معتبر است، عاشق در راه رسیدن به معبود خود، آن را کنار می زند:
گـرفتـم گــوش عقل و گفتم ای عقل بـرون رو کز تـو وارسـتم من امروز
بشوی ای عقل دسـت خویش از من کـه در مـجنـون بپیوستــم من امروز
(مولوی)
به هر حال، خداوند رحمن و رحیم، مرام منتهی به کمال را معرفی کرده، انتخاب را با مهربانی به ما وا گذاشته است. او آنچنان که خود را نعم المولی، نعم النصیر، نعم الوکیل و ... معرفی می کند، بهترین دوست، یاور، وکیل و ... برای همگان است و پیام لطف "ادعونی استجب لکم" را خطاب به همه انسان ها عرضه کرده است. او با پیام "اِلیه راجعون" بزرگترین مژده مبنی بر بازگشت همه به سوی آغوش پر مهر خود را به همه انسان ها بشارت داده است. چه نویدی می تواند از این زیباتر و چه رحمت و عشقی می تواند از این بالاتر باشد؟! خدای را دریابیم و او را از خدای عشق به خدای عقل تنزل ندهیم که کفری )پوشش حقی( از این ناحق تر نیست.
خداوند یگانه است و به درستی که او خدای عشق است. "بسم الله الرحمن الرحیم" گواهی بر عشق اوست؛ اسم اعظمی که از ازل تا ابد بر لوح هستی حک شده است.
* محمد علی طاهری
!! نوشته شده توسط مجیب | 14:52 | دوشنبه سی ام آذر 1388 •

فرادرمانی

هو الشافی


سلام به همه دوستانی که دوست دارند تحت درمان قرار بگیرند.

هیچ کس حق نداره از رحمت خداوند متعال نا امید بشه. نا امیدی از شیطانه.

پدر من بیمار هستن و خودم دارم از این طب مکمل (فرادرمانی) براشون استفاده میکنم و اطمینان دارم که

خداوند دوباره سلامتشون میکنن.

من این رو به تمام دوستانی که بیماری دارند عرض میکنم

که از قدرت درمانگری شعور کیهانی استفاده کنند.

و برای اینکه این کار رو انجام بدین بپیغام خصوصی بگذارید.

لازم نیست حتما نام خودتون رو بگین می تونید نام مستعار بنویسید

به علاوه یک ساعت مشخص که حتما باید

در این ساعت مشخص در هر حالتی که راحت هستید، نشسته، ایستاده و یا درازکش قرار بگیرید

و با چشمان بسته شاهد تغییرات در وجود خودتون باشید.

این کار باید روزانه در همون ساعت انجام بشه تا تاثیر درمان به طور واضح احساس بشه.

معمولا با دفعات اول شاهد بهبودی خواهید بود.

در صورت تمایل میتونید نام بیماری رو هم بفرمایید.

لازم به ذکر است که بنده فرادرمانگر هستم و این کار رو فقط برای تشکر از خداوند انجام میدم.

 شما هم برای پدر من دعا کنید تا به زودی سلامتیشون برگرده.

!! نوشته شده توسط مجیب | 21:5 | سه شنبه هفدهم آذر 1388 •

 

حکایت بت پرست نیازمند

مُغی در به روی از جهان بسته بود                                  بتی را به خدمت میان بسته بود

پس از چند سال آن نکوهیده کیش                                   قضا حالتی صعبش آورد پیش

به پای بت اندر به امّیدِ خَیر                                              بغلطید بیچاره بر خاکِ دَیر

که درمانده‏ام دستگیر ای صنم                                        به جان آمدم رحم کن بر تنم

بزارید در خدمتش بارها                                                   که هیچش به سامان نشد کارها

بتی چون برآرد مهمّات                                                   که نتواند از خود براندن مگس؟

برآشفت کای پای بندِ ضَلال                                             به باطل پرستیدمت چند سال

مهمّی که در پیش دارم برآر                                            وگرنه بخواهم ز پروردگار

هنوز از بت آلوده رویش به خاک                                      که کامش برآورد یزدان پاک

حقایق شناسی در این خیره شد                                   سر وقت صافی بر او تیره شد

که سرگشته‏ای دون یزدان پرست                                  هنوزش سر از خمر بتخانه مست

دل از کفر و دست از خیانت نشست                                خدایش برآورد کامی که جُست

فرو رفته خاطر در این مشکلش                                      که پیغامی آمد به گوشِ دلش

که پیشِ صنم پیرِ ناقص عقول                                         بسی گفت و قولش نیامد قبول

گر از درگهِ ما شود نیز رَد                                               پس آنگه چه فرق از صنم تا صمد؟

دل اندر صمد باید ای دوست بست                                   که باز آیدت دست حاجت تهی

خدایا مقصّر به کار آمدیم                                                تهیدست و امّیدوار آمدیم

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 11:18 | سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 •

با سعدی

 

 

باب چهارم

در تواضع

ز خاک آفریدت خداوند پاک                                   پس ای بنده افتادگی کن چوخاک

حریص و جهان سوز و سرکش مباش                     ز خاک آفریدندت آتش مباش

چو گردن کشید آتش هولناک                                به بیچارگی تن بینداخت خاک

چو آن سرفرازی نمود، این کمی                             ازان دیو کردند، از این آدمی

حکایت در این معنی                                      

یکی قطره باران ز ابری چکید                                خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست من کیستم؟                         گر او هست حقا که من نیستم

چو خود را به چشم حقارت بدید                             صدف در کنارش بجان پرورید

سپهرش به جایی رسانید کار                                 که شد نامور لوءلوء شاهوار

بلندی از آن یافت کو پست شد                                در نیستی کوفت تا هست شد

 حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت

جوانی خردمند پاکیزه بوم                                       ز دریا برآمد به در بند روم

در او فضل دیدند و فقر و تمیز                                   نهادند رختش به جایی عزیز

مه عابدان گفت روزی به مرد                                  که خاشاک مسجد بیفشان و گرد

همان کاین سخن مرد رهرو شنید                           برون رفت و بازش نشان کس ندید

برآن حمل کردند یاران و پیر                                    که پروای خدمت ندارد فقیر

دگر روز خادم گرفتش به راه                                   که ناخوب کردی به رای تباه

ندانستی ای کودک خود پسند                               که مردان ز خدمت به جایی رسند

گرستن گرفت از سر صدق و سوز                            که ای یار جان پرور دلفروز

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک                             من آلوده بودم در آن جای پاک

گرفتم قدم لاجرم باز پس                                        که پاکیزه به مسجد از خاک و خس

طریقت جز این نیست درویش را                              که افگنده دارد تن خویش را

بلندیت باید تواضع گزین                                         که آن بام را نیست سُلَّم جز این

 

 

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 16:51 | چهارشنبه هشتم مهر 1388 •

فلسفی که نه اما کمی عمیق‏تر

 

به نام خدا

خدایی که هر شب قبل خواب بهش یادآوری میکنم که خیلی دوسش دارم تا یادم بمونه اون عاشق منه

فلسفه جدیدی برای زندگی پیدا کردم و اون اینه که، هر انسانی برای انجام کاری به اینجا میاد، فرصتها بهش عطا میشن که به خوبی اون کار رو به سرانجام برسونه، و هر روز و هر روز بهش لحظه‏ها هدیه میشن تا رسالتش رو انجام بده

استادی در دانشکده پیشین داشتم که این هفته دوباره فرصت کردم بعد از یک سال و اندی به دیدنشون برم، بودن با ایشون خیلی من رو متعجب میکنه و بهم انرژی میده تا به خودم ایمان داشته باشم که توانایی اونچه بر عهدم گذاشته شده رو دارم

این خیلی به من انرژی میده، اینکه هدف والایی هست و اینکه من اونقدر مهمم که زیر ذره بین خدا هستم و فکر میکنم اون منتظره تا من آماده انجام وظیفه بشم...

در هر صورت فکر میکنم اگر تا الان زنده‏ام معنیش اینه که هنوز کاملش نکردم و یا هنوز شروعش نکردم...

همین....

فقط دوست داشتم بنویسم...اما چیزهایی که نوشتم واقعا بخشی ار ایدئولوژی من بودن

!! نوشته شده توسط مجیب | 18:48 | پنجشنبه هشتم مرداد 1388 •

تقدیم به "واسطه فیض" مهدی موعود ... ناجی بشریت از ظلمت

 

جانا مرا

جانا مرا چه سوزی چون بال و پر ندارم
خون دلم چه ریزی چون دل دگر ندارم

در زاری و نزاری چون زیر چنگ زارم
زاری مرا تمام است چون زور و زر ندارم

گر پرده‌های عالم در پیش چشم داری
گر چشم دارم آخر چشم از تو برندارم

در پیش بارگاهت از دور باز ماندم
كز بیم دورباشت روی گذر ندارم

روزی گرم بخوانی از بس كه شاد گردم
گر ره بود در آتش بیم خطر ندارم

عالم پر است از تو، غایب منم ز غفلت
تو حاضری ولیكن من آن نظر ندارم

نه نه تو شمع جانی پروانه‌ی توام من
زان با تو پر زنم من كز تو خبر ندارم

 

عطار

!! نوشته شده توسط مجیب | 11:42 | جمعه یکم خرداد 1388 •

وقتی آسمانیان

 

 

وقتی آسمانیان اراده کنند که تکلیف سختی را بر عهده کسی بگذارند

نخست قلب او را از تلخی اندوه آکنده می کنند

رگ و پی و استخوانهای او را می پوسانند

و کالبدش را به مشقت دچار می کنند

و اعمال و آثارش را بی حرمت می کنند

تا آنکه قلبش مهبط الهام شود و طبیعتش بر انگیخته گردد و نقایصش جبران شود

و از این همه می آموزیم که حیات حقیقی از شور و اشتیاق و محنت و حرمان نشات می گیرد

و از طرفی مرگ حاصل بی دردی و لذت و تن آسایی است.

 

منبع: ناشناس

!! نوشته شده توسط مجیب | 11:22 | یکشنبه یازدهم اسفند 1387 •

 

 

به نام حق سبحان

پیرامون صحبتهای پیشین جمعی از دوستان (خارج از دنیای مجازی)...

خوبیه خداوند در همینه، برای حرف زدن با خدا آداب خاصی نیاز نیست. درسته که بعضی دوستان مثل جناب معید بر این نکته که رابطه با خداوند باید تابع قوانین و سننی باشه تاکید اکید دارند...به نظر میرسه مفهوم ارتباط با خدا چیزی از جنس سفسطه باشه؛ به این جهت که خدا چیزی خارج از ما نیست و ارتباط با آنچه در درون ماست برخاسته از فطرت است و قانون نهادن بر فطرت تنها آدم رو از کاویدن درونی دور میکنه.

خداوند اگرچه به عنوان آفریدگار به تعبیری باید وجود خارجی داشته باشند، ولی به هر حال برای هر انسانی به صورت کاملا شخصی و خصوصی دارای وجنه ای است که نشات گرفته از همان چالشهای درونی  است. هر آنچه که تجربه ما در ارتباط با خدا به ما آموخته به علاوه درک درونی و شخصی ما مفهومی رو به رشد از خدا ایجاد میکنه که ارتباط با این مفهوم هم مبتنی بر شخص است.

چیزی بی ربط : جهان فیزیکی متشکل از کهکشانها و کرات و هرچه که علم ابطال پذیر کشف کرده می باشد؛ چرا ما بین این همه؛ زمین برای انسان یا انسان روی زمین !؟ انسان در زمین خلق شد و شروع کرد به ساختن مفاهیمی مثل : زندگی، جنگ، عشق، مرگ، عقوبت و دنیا...دنیا !

خیلی گنگ و رمز آلوده...اینکه دنیای ما همین یک مشت خاکه پر از آدمها و حیوانات و حشرات و ...

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 18:12 | جمعه یازدهم بهمن 1387 •

اوهام...

 

به نام دوست داشتنی ترینم

 

چند روزی بود خیلی مشتاق مطالعه کتابی بودم، حسب عادت کتابهای فلسفی

 مختلفی رو ورق می زدم اما هیچ کدوم چیزی نبود که انتظار داشتم؛ انگار دلم

 کتاب کاربردی تری می خواست. مثل شبهای گذشته سراغ کتابخانه رفتم و

بی اینکه بدونم چه کتابی می خوام چشمم به اوهام افتاد. یادم نمیومد این

 کتاب رو خریدم یا کسی برامون هدیه کرده؛ در هر حال شروع کردم به

مطالعه...باز هم یک مترجم سخت و ترجمه ای پر از لغات ثقل.. نا امید

نشدم و ادامه دادم...موضوع کتاب دقیقا همون چیزی بود که می خواستم.

 از مطالعش لذت بردم، خیلی معرکه بود...کیفورم

 

"پیش از هر چیز یادآر از کجا آمده ای

به کجا خواهی شد،

وز چه رو چنین اغتشاش و آشفتگی

که اکنون به ورطه اش گرفتار آمده ای

پدید آوردی.

یادآر رهسپار مرگی دهشتزایی

آنچه اینجا گرد آمده است، تعالیمی نیکو است

که بیش و بیش شادمانی ارزانیت می کنند"

بخشی از کتاب اوهام

"ریچارد باخ"

!! نوشته شده توسط مجیب | 16:18 | شنبه هفتم دی 1387 •

دیروز هم روزی بود

 

دیروز با معید پیش استاد بودیم. مرد ساده ای که غیر از راجع به خدا صحبت دیگه ای نمیکنه.

مردی که خضوعش، ادبش و آرامشش انگیزه ای تازه در انسان ایجاد میکنه. انگیزه ای برای

پیدا کردن راهی نو به سوی خدا. استاد بیشتر از اینکه ذهن آدم رو متمرکز مسائل پیرامون

کنه در انسان گفتگوی درونی فراهم میاره. اون واقعا رهرو راه خداست، بهشون افتخار

میکنم؛ با اینکه بستگی ایی بین من و ایشون وجود نداره باز هم از وجودشون احساس شعف

می کنم. چند وقت پیش به چهره امام زمان فکر می کردم، به تیپ ایشون به تن صداشون و به

همه چیزهای ظاهری که ممکنه آدم رو حیرت زده بکنه، حیرت نه از حیث جمال که از کمال

سادگی و زلالی. ...همه این مسائل باعث میشه این تفکر در من بیشتر تقویت بشه که خدای

این جهان خدایی است ناظم، عالم، حکیم و دانشمند و در عین تمامی این صفات خدایی

متواضع و شاکر....کسیکه کوچکترین چیزها شاید براش بیشترین اهمیت رو داشته باشن. اما

ما آدمها گاهی اشتباهی به جای اینکه خدا و سلائقش سنگ محکی برای اعمال ما باشه

باورهامون رو سنگ محک خدا قرار می دیم.

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 13:44 | دوشنبه سیزدهم آبان 1387 •

ماه خدا

 

به نام

خدای پاک

خدای شاکر

خدای غفور

 

برای ماه رمضان امسال خیلی خیلی انتظار کشیدم...دوباره تجربه حال عجیبی که موقع شنیدن اذان

مغرب دارم...تجربه های قشنگی که اطمینان دارم از امساک ناشی میشن و واقعا دوست داشتنی اند

از خدا می خوام امسال گوش من رو با صدای زیبای خودش پر کنه

کاش قسمت بشه شب قدر اینجا نباشم....جایی مثل حرم امام و پدر مهربونم حضرت رضا

برای رمضان خیلی خوشحالم و حلول این ماه رو به همه کسانیکه تجربه های جدید رو تو این ماه

درک می کنن تبریک میگم.

!! نوشته شده توسط مجیب | 22:13 | یکشنبه دهم شهریور 1387 •

 

 

"آنچه میخواهم بگویم یک حقیقت است و حق را در حقانیت این مطلب به شهادت می گیرم و قلبم را گرو می گذارم... آنان که از مادیات و دنیای حقیر خود بیرون نیامده و برای اعمال خویش در پیشگاه ربوبی وزنی قائل اند و باطن حقایق الهی را تا حد همین اعمال ظاهری پایین می آورند به ظاهر شایسته نام مقدس اند لیکن باطنشان خری است که هیچ ادراکی در باب حقیقت الهی ندارد."

به نام یگانه هستی

آنچه از نظر گذشت بخشی بود از کتاب وحدت وجود که حاصل تحقیقات شش ساله نویسنده گرانقدر جناب قاسم کاکایی است. در این مصحف دیدگاه وحدت وجودی اکهارت، شیخ آلمانی و ابن عربی، شیخ الاکبر جهان شرق مقایسه و بررسی گشته و پاراگراف آورده شده از این کتاب نقلی است از جانب اکهارت پیرامون عارف و عرفان که از دیدگاه وحدت وجودی وی نشات گرفته است. وی در دنیای تثلیث و بی روح مقدس مآبانه غرب به دلیل چنین اندیشه ای به مرگ محکوم شد. افسوس که هیچ گاه چنین دیدگاه هایی عمومی نگشته و همیشه ذهن هایی خشک مانع فهم عمیق تر آنچه چنین بزرگانی در مکاشفاتشان درک نموده اند، هستند.

در تاریخ فلسفه و عرفان و الهیات چنین افرادی کم نبوده اند و همین یقین ایشان بس که آدم را به تفکر و تامل وا دارد که خدا نه همه آن چیزی است که ذهن ما ساخته. اما آنچه این تشکیک را شیرین تر می کند حرکتی است به سوی یافتن راهکارهایی برای تجربه شخصی این حقیقت.

 

 

 

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 19:49 | جمعه یکم شهریور 1387 •

 

به نام یگانه جهانیان، آفریدگار نور و عشق،

از روزی که از سفر برگشتیم و چند روز پیش از اون از طریق رادیو برای چندین بار شنیدم که آمار مطالعه در ایران نسبت به سایر کشورهای در حال پیشرفت خیلی پایینتره. به این قضیه که فکر میکردم نا خود آگاهانه صحنه هایی از مرکز خرید آسمان و یا اون روز عصر خیابان سعادت آباد از نظرم گذشت و توی دلم به مجری رادیو گفتم این آمارها حتما درستن و حتی شاید خیلی بدتر از اونچه که تو آمار هست باشه.

وقتی کتاب رو از مردم بگیرن و جای اون تلویزیون بگذارن نمیشه بیشتر از این متوقع بود. میشه حدس زد کسیکه تشنه دیدن شده و یا به عبارتی به دیدن عادت کرده عمقی برای فکرش پیدا نمیشه و کم کم به تأمل سطحی هم عادت میکنه. اون موقع میری بیرون و می بینی چقدر همه غریبن !!!!! و از تعجب دچار سکته مغزی میشی..... یک بنده خدایی هم همینجا اضافه فرمودن که تمام این واقعیات سیاستهایی از پیش تعیین شده اند و تنها کشورهای جهان سومی با این معضل نباید حل شدنی رو به رو اند.

چیزهایی در ذهن ما هست که هنوز وسیله بیانش رو نیافتیم...در حال تلاشیم

امیدوارم نور حاصل از پاکی پاکان، سرزمینمون رو از ظلمت جهل نجات بده.

!! نوشته شده توسط مجیب | 20:34 | جمعه یازدهم مرداد 1387 •

فرشتگان کوچک در آتش

به نام خدای سبحان...

با عرض سلام و ادب خدمت دوستان گرامی....

لطفا روی این آدرس کلیک کنید و سعی کنید احساس های خوب رو تجربه کنید... حس نوع دوستی و

خیرخواهی.

فرشتگان کوچک در آتش

حادثه آتش سوزی مدرسه در مرودشت تن آدم رو می لرزونه....و دل آدم رو از جا میکنه.

کاش خدا رو اینقدر دور نمی دیدیم... ای خدا من ازت معجزه میخوام

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 12:1 | دوشنبه دهم تیر 1387 •

مخالفت

 

به نام حق سبحان

حمد می گزارم خدای متعال را که به انسان جان و فکرت عطا نمود تا در پناه تفکر، روح را جلا بخشد و به علو درجه آدمی که همانا خلیفه الهی است هر بار بیشتر قرب جوید.

معید؛ دوست و همراه عزیز نوشتاری وبلاگ برای او، مخالفت این حقیر را در باب مسائلی که مطرح کردی رو بپذیر.

خیلی از ماها بر این باوریم که روزمرگی کسل کننده ما رو افسرده می کنه و امیدمون رو برای بهتر ادامه دادن زندگی کم رنگ تر می کنه. من مطمئنم شما با من موافقید که کسی حتی بی هیچ حرکتی با نور و انرژی که از خودش ساطع میکنه که حتما از پاکی اون فرد ناشی میشه در روند زندگی همه ما حتی آدمهای قاره های دیگر هم تاثیر گذاره.

هر روز که از این دنیا سپری میشه یک روز به عمر زمین عزیز ما اضافه میشه ، تعداد زیادی انسان می میرن و تعداد زیادی هم به تازگی زندگی آغاز می کنن. اینجا حتی لحظه ها هم با هم تفاوت دارند. جهان ما با مقیاس های خیلی خیلی کوچک زمانی( نانو ثانیه یا حتی کوچکتر که فراتر از گنجایش ذهن ماست) در حال تغییر مداوم است . اما چرا ما انسانها دچار روزمرگی میشیم !؟ چرا همه کارهایی که روزانه و شبانه برای اداره خودمون و زندگیمون انجام میدیم برامون تکراری و خسته کننده اند !؟ فکر نمی کنی به خاطر این باشه که ما دید وسیع و درست و دقیقی از جهانی که درش زندگی می کنیم نداریم !؟ ما هنوز طبیعتی که ما رو با خودش به سمت اهداف تعیین شده زندگی می بره خوب و درست درک نکردیم.

اگر چنین باشه و لحظه ها و به فرض خیلی از ماها روزها عین هم باشند مدیریت هستی مدیریت لغو و بیهوده ای نخواهد بود !؟ و یا بهتره بگیم مدیریتی غیر فعال که موجب گندیده شدن و هدر رفتن انرژیهای موجود می شه.

به نظر من اینطور نیست و یا نباید باشه. تغییرات دائم وجود دارند و ما چون اونها رو نمی بینیم تصور می کنیم که عادت کردیم به وضع موجود و خودمون رو ساکن می بینیم. به همین خاطر که چیزی مثل از دست دادن عزیزی که همین چند ساعت پیش کنارمون بود برای ما حادثه ای بزرگ به حساب میاد و باعث حرکت و تکون خوردن ما میشه. چون حالاست که تغییری رو احساس می کنیم و زندگیمون روند خودش رو عوض می کنه...

اهمیت باید در نگاه تو باشه نه در چیزهایی که به اونها نگاه می کنیم...( چیزی شبیه این رو ویرژیل در یکی از کتابهاش میگه ) و ما اگر همه این دید رو پیدا کنیم دیگه کارهای هر روزه ما روزمرگی به حساب نمیان و ما اونها رو با انرژی بیشتری انجام میدیم و به همین ترتیب کارها بهتر انجام میشن که در نتیجه یک حلقه این زنجیره درست ساخته میشه... حتی اگر اون کار نوشتن پایان نامه باشه و یا کوچک تر و ظاهرا بی اهمیت تر از اون یعنی چیزی مثل آشپزی کردن ...

به هر حال این انرژی ما آدمهاست که در روند همه چیز اثر گذاره و ما این رو کاملا فراموش کردیم...

فراموش کردیم که چه موجودات قدرتمندی هستیم... و چه شبکه پیچیده ای داریم...

 

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 9:18 | دوشنبه دهم تیر 1387 •

توجیه علمی

محمد بعد از واقعه معراج، تمام کسانی را که در آسمان دید معرفی کرد و بی مناسبت نیست بگوییم که دانته نویسنده کتاب کمدی الهی در کتاب خود برای ذکر وقایع و معرفی اشخاص روشی پیش گرفته که همان بیان وقایع معراج از طرف محمد است.

...بعضی از تذکره نویسان نوشته اند با اینکه محمد هفت آسمان را پیمود و به سدرةالمنتهی رسید و در آنجا با خدا صحبت کرد وقتیکه برگشت و به خانه خود ورود نمود چفت درب اطاق او یا چفت درب خانه اش که هنگام رفتن باز شد هنوز تکان می خورد.

این موضوع با توجه به فرضیه نسبیت انیشتین که در این دوره معروفیت دارد خیلی عجیب نیست زیرا در فرضیه مزبور ذکر شده که زمان، برای دو نفر که یکی ساکن و دیگری متحرک است یک اندازه جلوه نمی کند و بنابراین می توان قبول کرد که شخصی از خانه خارج شود و به آسمانها برود و از آنجا برگردد ولی هنوز چفت خانه یا زنجیر درب خانه اش تکان بخورد.

چون در این خصوص یعنی نسبی بودن زمان بحث شده و همه از آن اطلاع دارند من چیزی نمی گویم.

در معراج محمد این موضوع عجیب نیست بلکه آنچه تولید شگفتی می کند اینکه آیا محمد توانست با همین جسم که متشکل از گوشت و خون و استخوان و پوست است به آسمانها برود !؟

علمای اسلامی راجع به معراج محمد دو نظریه دارند و بعضی می گویند که وی با همین جسم خاکی به آسمان رفت و برخی دیگر عقیده دارند که روحش به آسمان پرواز نمود ولی هیچ یک از علمای اتسلامی نگفته اند که محمد در حال خواب به آسمان رفت و در رویا توانست که به سدرةالمنتهی برسد.

آنهاییکه عقیده دارند که جسم محمد به آسمان رفت می گویند که او، چون پیغمبر بود می توانست همه کار بکند و از جمله قادر بود که با همین جسم خاکی به آسمان برود و تا آسمان هفتم را طی کند.

دسته دیگر می گویند که محمد با جسم خاکی به آسمان نرفت و لزومی نداشت که با جسم خاکی به آسمان برود.

وی با روح خود به آسمانها سفر کرد و توانست هفت آسمان را ببیند و خود را به سدرةالمنتهی برساند و با خداوند صحبت نماید.

به عقیده آنها ما بدون اینکه پیغمبر هم باشیم در حال خواب به جاهایی می رویم که با ما هزارها کیلومتر فاصله دارد و با کسانی صحبت می کنیم که مرده اند.

ما نه فقط با امواتی که در دوران زندگی آنها را شناخته ایم صحبت می کنیم بلکه در حال رویا با کسانی صحبت می نماییم که قرنها از مرگشان گذشته است.

ما در همان حال که با اموات مزبور صحبت می کنیم می دانیم که آنها مرده اند معهذا از مکالمه با اموات متحیر نمی شویم و در نظرمان عادی جلوه می کند و برای اینکه آنها را نرنجانیم نمی گوییم که شما مرده اید.

وقتی ما خواب می بینیم جسم خاکی ما تکان نمی خورد و همچنان روی بستر قرار گرفته ولی ما طوری سبک بال هستیم که هرجا می خواهیم می رویم.

....اگر روایت این گروه از تذکره نویسان که معتقدند روح محمد به آسمان نرفت بلکه محمد با همین جسم خاکی و با سرعت خارق العاده به آسمان رفت و مراجعت نمود مورد مطالعه قرار بگیرد از نظر فیزیکی دو بحث پیش می آید یکی مسئله سرعت مسافرت و دیگری موضوع این که چگونه ممکن است که جسم بتواند سرعتی بیش از سرعت نور یا به اندازه آن داشته باشد.

بطوریکه از روایات بر می آید سرعت مسافرت محمد در سفر معراج بیش از سیر نور و به اندازه سرعت تاثیر امواج نیروی جاذبه بوده است.

چون محمد توانست در چند لحظه به دور ترین منطقه از فضای بیکران برود و برگردد و ما امروز می دانیم که وسعت این جهان به قدری است که مطابق فرض انیشتین قطر آن سه هزار میلیون سال نوری می باشد.

یعنی اگر نور که با سرعت ثانیه ای سیصدهزار کیلومتر حرکت می کند از یک طرف جهان در آید بعد از سه هزار میلیون سال دیگر به طرف دیگر جهان خواهد رسید.

ولی یک سرعت وجود دارد که آنی است و در یک لحظه از یک سر جهان به طرف دیگر اثر می نماید و آن تاثیر امواج نیروی جاذبه می باشد.

....

اما اگر بگوییم با جسم خاکی پرواز نموده این سوال مطرح می شود که آیا جسم می تواند چنین سرعتی را تحمل نماید !؟ ...

محمد پیغمبری که باید از نو شناخت

کنستان ویرژیل گئوگیو

!! نوشته شده توسط مجیب | 23:5 | یکشنبه نهم تیر 1387 •

معراج

 

محمد می گوید آن شب من در مکه خوابیده بودم و هنوز تصمیم مربوط به طرد من بموقع اجرا گذاشته نشده بود و دیدم که سقف خانه شکافت و جبرئیل از آنجا وارد گردید.

جبرئیل سینه ام را شکافت بعد با آب زمزم آن را شست و سپس ابریقی آورد که پر از حکمت بود و آنچه در ابریق وجود داشت در شکاف سینه ام ریخت و شکاف سینه ام را بست و دستم را گرفت و گفت برخیز و مرا سوار براق ( اسب بالدار ) کرد.

اسب بالدار که محمد در آن شب ( بیست و هفتم ماه رجب ) بر آن سوار شد مرکبی بود حدفاصل بین اسب و استر و دارای صورتی چون صورت زن و با سرعت برق حرکت می کرد و وقتی محمد سوار بر آن اسب شد حالی داشت بین بیداری و خواب.

محمد بعد از اینکه سوار بر براق شد به راه افتاد و بدواً در شهر حبرون توقف کرد، زیرا قبر ابراهیم آنجا بود و محمد بر سر قبر وی دعا خواند.

سپس پیغمبر اسلام سوار شد و براه افتاد و مرتبه ای دیگر در بیت اللحم که محل تولد مسیح است توقف کرد و آنجا نیز دعا خواند و آنگاه سوار بر براق راه بیت المقدس را پیش گرفت و وارد مسجد القصی گردید.

در آنجا قسمت اول سفر محمد یعنی سفر خاکی در آن شب خاتمه یافت و قسمت دوم یا مسافرت آسمانی از مسجد القصی واقع در بیت المقدس شروع شد.

قبل از اینکه محمد در آن شب به طرف آسمان حرکت کند اثر پای خود را روی قبة الصخره یعنی گنبد سنگی واقع در بیت المقدس باقی گذاشت؛ همچنان که ابراهیم در زمان حیات اثر پای خود را در روی مقام ابراهیم باقی نهاد.

محمد سوار بر براق از زمین راه آسمان را پیش گرفت و وارد آسمان ماه که آسمان اول و از تمام آسمانها به زمین نزدیک تر می باشد شد.

در آنجا محمد حضرت آدم را یافت و مشاهده کرد که آدم بین دو گروه از آدمیان قرار گرفته است که به تازگی از زمین آمده اند و بعضی از آنها طرف راست هستند و برخی طرف چپ. آنهایی که در طرف راست آدم بودند کسانی محسوب می شدند که می باید به بهشت بروند و کسانیکه در طرف چپ آدم قرار داشتند می باید راه جهنم را در پیش بگیرند.

آدم چون انسان است وقتی دسته اول را می دید تبسم می کرد و از مشاهده دسته دوم می گریست زیرا آدم پدر تمام افراد بشر می باشد و مانند یک پدر از خوشحالی فرزندان خود مسرور و از بدبختی آنان متاثر می شود.

محمد از آسمان اول گذشت و به آسمان دوم رفت و در آنجا عیسی و یوحنا را دید و سپس راه آسمان سوم را در پیش گرفت و مشاهده کرد که یوسف آنجاست.

محمد در آسمان چهارم ادریس و در آسمان پنجم هارون و در آسمان ششم موسی و در آسمان هفتم که بلند تر از آن آسمانی وجود ندارد ابراهیم را یافت.

ابراهیم در آسمان هفتم به دیوار خانه ای که معلوم شد خانه فرشتگان است تکیه داده بود و معلوم شد که نقشه ساختمان آن خانه فرقی با نقشه ساختمان کعبه ندارد.

بعد از آسمان هفتم منطقه ای قرار گرفته که مانند منطقه اطراف خانه کعبه ( حرم ) است و در انتهای حرم سدرة المنتهی قرار گرفته و آن درختی است که بعد از آن مجهول مطلق واقع شده و هیچکس نمی داند که پس از آن وضع ملکوت چگونه است.

در آنجا پیغمبر به قدری به خداوند نزدیک شد که صدای قلم خداوند را می شنید و می فهمید که خدا مشغول نگهداری حساب افراد بشر می باشد ولی با اینکه صدای قلم خداوند را می شنید وی را نمی دید زیرا هیچکس نمی تواند خداوند را ببیند ولو پیغمبر باشد.

وقتی پیغمبر اسلام می خواست به آسمان برود دید در آسمان اول یا آسمان ماه عده ای از فرشتگان که نگهبان بودند هویت اشخاص را وارسی می کردند تا اینکه بدانند چه کسانی عازم آسمان هستند.

با اینکه محمد پیغمبر بود نمی توانست مستقیم صدای خداوند را بشنود و صدای او بوسیله جبرئیل به گوشش می رسید زیرا هیچ گوشی ولو گوش پیغمبر باشد توانایی ندارد که مستقیم صدای خدا را بشنود.

در آنجا، خداوند بوسیله جبرئیل با محمد صحبت کرد و به او گفت می دانم که تو را از قبیله ات طرد کرده اند ولی باید شکیبایی داشته باشی و بدانی که قبل از تو پیغمبرانی بودند که بیش از تو زجر کشیدند و بعضی از آنها مورد شکنجه قرار گرفتند و مردند.

آنگاه خداوند راجع به وظیفه آینده محمد صحبت کرد و به او گفت همانطور که موسی پیروان خود را جمع آوری کرد و از مصر مهاجرت نمود تو نیز باید پیروانت را جمع آوری کنی و از مکه مهاجرت نمایی.

طبیعی است که این کار احتیاج به اراده و استقامت دارد و ما هم برای اینکه اراده و استقامت تو را تقویت کنیم پیغمبر خود را به آسمان آوردیم.

هنگامیکه محمد از نزد خداوند مرخص شد که به زمین برگردد دوازده فرمان دریافت کرد ( همانگونه که موسی ده فرمان دریافت کرده بود ) و مامور گردید که آنها را به مسلمین ابلاغ کند و فرمان های دوازده گانه از این قرار است :

1.    مسلمین نباید جز خدای واحد را بپرستند.

2.    پدر و مادر خود را باید دوست بدارند و محترم بشمارند.

3.    صله رحم را به جا بیاورند.

4.    از ضعفا و ابن سبیل ( یعنی مسافرین وامانده که نمی تواند به وطن برگردند ) و بیگانگانی که پناهنده می شوند دستگیری نمایند.

5.    ولخرجی و اسراف نکنند.

6.    لئامت نداشته باشند.

7.    مبادرت به زنا ننمایند.

8.    از قتل نفس بپرهیزند.

9.    مال دیگران و بالاخص مال یتیمان را غصب ننمایند.

10.                اندازه سنگ و پیمانه را نگه دارند و خدعه نکنند.

11.                از مبادرت به کارهای دور از عقل بپرهیزند.

12.                غرور نداشته باشند.

 

برگرفته از کتاب محمد پیغمبری که باید از نو شناخت

کنستان ویرژیل گئورگیو

!! نوشته شده توسط مجیب | 14:6 | پنجشنبه ششم تیر 1387 •

سرگردون بین هیچ راهی...

 

به نام آفریننده خلاق،

تازه از کنکور فوق برگشتم، خیلی خیلی خیلی بد دادم.... همه تو خونه برای قبول شدنم دعا کردن و من اونقدر خراب کردم امتحان رو که می ترسم راجع بش حتی حرف بزنم.

باید بگردم دنبال کار....شاید هم برم کلاس برنامه نویسی... نمی دونم چه کاری بهتره برای انجام دادن....فضای حاکم بر جامعه به قدری بد شده که من احساس انزوا می کنم...یعنی انزوا بهترین ماوا برای من شده. برای همینه که دنبال کار گشتن رو دائم به عقب میندازم. تفاوت چندانی نداره، درس، کار یا کلاس پی هر کدوم رو بگیری ناچاری با جمعی روبرو بشی که سنخیتی بین خودت و اونها نمی بینی.

باید ادامه داد تو این فضا !؟ یا برای راندمان بهتر باید فضا رو تغییر داد !؟

می دونم که سفر کردن خیلی خوبه، سفر به جایی دیگه برای تجربیاتی تازه...اما تضمینی نیست که تجربیات جدید آدم رو به مقصود برسونه یا نه...

کاش خدا هم یک مرکز مشاوره داشت و من می تونستم زنگ بزنم و یه وقت ویزیت ازش بگیرم....به راستی که خود شناسی اساس خدا شناسیه... اگر آدم خودش رو هدفهاش رو و توانایی هاش رو به خوبی شناسایی کنه وقت کمتری رو از دست میده و امیدش به آینده ای که برای خودش تنظیم کرده بالاتر میره....

پس ای کاش خدا یه کلاس خودشناسی هم داشت من می رفتم توش خودم رو می شناختم...

شاید هم این کلاس همین دنیاست با همه پیروزی ها و شکست هاش....و شاید هم این کلاس همین جا باشه درون ذهن آدم...و تو دل آدم.. اگر فرض بگیریم علائق کاملا مشخص باشن به دنبال علائق رفتن آدم رو معمولا کمتر پشیمون می کنه و یا چیز مهم دیگه ای هم هست...

نزدیک دو ماهه که با این موضوع درگیرم....از وقتی پروژم رو دفاع کردم و از دانشکده بیرون اومدم عین آدم های سرگردون همش به دور و برم؛ به گذشته نگاه می کنم و هر چقدر گذشته رو بررسی می کنم چیزی پیدا نمی کنم که بشه بهش گفت توانایی و یا علاقه قلبی ...

بینهایت سردرگمم

این زندگی منه و من هنوز نمی دونم باید باهاش چی کار کنم...

 

!! نوشته شده توسط مجیب | 13:9 | پنجشنبه سی ام خرداد 1387 •

RSS