امید
هوالمجیب
تنها دلیلم برای تحمل سختی های زندگی فقط امید به روزهای شیرین و روشن هست
گاهی فکر می کنم خیلی خوش بین هستم
و به قول خواهر جان که میگه: " تو امیدت به زندگی خیلی زیاده."
و جملش جنبه معترضه داره....
اما وقتی هوش و حواسم نسبتا جمع هست ...
و به این امید فکر می کنم .... می بینم شاید پوچ باشه ...
هفته پیش بود رفته بودیم خرید و وقتی داشتیم از ماشین پیاده می شدیم
یکی از این کودکان کار شروع کرد به اصرار که اجازه بدید
ماشینتون شیشه هاش و تمییز کنم و اون روز هم بارونی بود...
بهش گفتم عزیزم امروز هوا بارونیه و این کار بی فایدست .... گفت
پس ازم فال بگیر ... خلاصه ازش خواستم خودش برام یکی انتخاب کنه ....
و از وسط فالهاش یک پاکت قرمز رنگ بیرون آورد.
اونقدر سرم شلوغ بود که روز بعد یادم افتاد فالم و بخونم....
داخل پاکت نوشته بود :
" تو امیدت واهی هست و باید حرکت کنی ... امیدواری بدون همت حاصلی نداره."
یا علی
عندالاستطاعه یا عندالمطالبه
همیشه حقوق زنها در جوامع مختلف پایمال شده و این مسئله در جامعه ما چیز تازه ای نیست
بلکه فقط تا حد زیادی تشدید شده... و گمان نمی کنم مردی پیدا بشه که بخواد از حقوق خانمها دفاع
کنه.. هر اتفاقی بیفته باید توسط جامعه زنان رخ بده اما متاسفانه خانمها خودشون هم هنوز به وضعیت
اسفناک حقوقیشون واقف نیستن....
متن زیر توسط سرکار خانم شیرین عبادی نوشته شده .... به امید روزی که خانمها حقوق برابر و شاید
بالاتری از آقایون داشته باشن...
شکواییه من
حرف برای گفتن زیاده، مطالب و عناوین زیادی در ذهنم هست که دوست دارم با هموطنان و فارسی
زبانان به اشتراک بگذارم.
اما چیزی که باعث میشه حس و حالم و از دست بدم این هست که انگار دیگه این حرفها شنیدنی
نیستن و یا اینکه من و امثال من از دنیای دیگه ای اومدیم .
وقتی در اینترنت می بینم شاگردان مدعیان حقیقت و راستی هم، جناحی-سیاسی برخورد می کنن
ترجیح می دم قید حقیقت رو بزنم.
عجیبه که هرجا حرفی از قرآن و خدا و پاکی میشه، این حزب الله یی ها کلی شلوغ کاری می کنن و
تشویق به شرکت در راهپیمایی و مشت محکم زدن بر دهان استکبار..... و این واکنش باعث رانده شدن
من از شنیدن، خواندن و صحبت درباره دستیابی به حقیقت و عشق میشه....
از این انسانها باید به کجا شکایتم رو ببرم ؟
در جلسات متعددی که شرکت کردم و افراد نسبتا تحصیلکرده ای در اون مجلس بودن وقت ورود ما آنچنان
نگاهی می کنن که حالم بد میشه ... انگار که لباسم کج و معوج هست و من حق گوش کردن ندارم و
یک منحرف شده هستم....
باور کنید گاهی می ترسم به این مجالس برم.... کدوم عالم نادانی گفته که تو که چادری یا ریش و
پشمی هستی برتر از دیگر همنوعانت هستی ؟
آیا به تو وحی شده یا الهامی صورت گرفته !؟
تو فقط نماد دین رو با خودت حمل می کنی.... دین گسترش تمام زندگی هست .... دین فقط نماز و روزه
و حجاب نیست !
دین تو فقط در محراب و مسجد نیست بلکه حتی وقت راه رفتنت ... فکر کردنت ... درس خوندنت باید
جاری باشه !
چه فرقی می کنه مسیحی .. یهودی ... یا بودایی باشی ؟ اصل هر دینی پاکی هست... و دستیابی به
پاکی راحت نیست....
مهم این هست که تو بخاطر خدا و برای رضای او گناه نکنی
من نمی فهمم چرا افراد کمی از وعاظ بر اصل پاکی تاکید می کنن؟؟!
چرا هیچ کس اصل مطلب و نمی گه و برای بیان حرفهاشون به هزار تا حدیث متوسل می شن ؟ احادیثی
که من و هزاران نفر از افراد از صحت و سقمش مطلع نیستن !
همه می گن ما راست می گیم و بقیه دروغ می گن و همین جمله باعث میشه خط بطلانی بر
بیاناتشون کشیده بشه.
یا علی

به نام حق سبحان
پیرامون صحبتهای پیشین جمعی از دوستان (خارج از دنیای مجازی)...
خوبیه خداوند در همینه، برای حرف زدن با خدا آداب خاصی نیاز نیست. درسته که بعضی دوستان مثل جناب معید بر این نکته که رابطه با خداوند باید تابع قوانین و سننی باشه تاکید اکید دارند...به نظر میرسه مفهوم ارتباط با خدا چیزی از جنس سفسطه باشه؛ به این جهت که خدا چیزی خارج از ما نیست و ارتباط با آنچه در درون ماست برخاسته از فطرت است و قانون نهادن بر فطرت تنها آدم رو از کاویدن درونی دور میکنه.
خداوند اگرچه به عنوان آفریدگار به تعبیری باید وجود خارجی داشته باشند، ولی به هر حال برای هر انسانی به صورت کاملا شخصی و خصوصی دارای وجنه ای است که نشات گرفته از همان چالشهای درونی است. هر آنچه که تجربه ما در ارتباط با خدا به ما آموخته به علاوه درک درونی و شخصی ما مفهومی رو به رشد از خدا ایجاد میکنه که ارتباط با این مفهوم هم مبتنی بر شخص است.
چیزی بی ربط : جهان فیزیکی متشکل از کهکشانها و کرات و هرچه که علم ابطال پذیر کشف کرده می باشد؛ چرا ما بین این همه؛ زمین برای انسان یا انسان روی زمین !؟ انسان در زمین خلق شد و شروع کرد به ساختن مفاهیمی مثل : زندگی، جنگ، عشق، مرگ، عقوبت و دنیا...دنیا !
خیلی گنگ و رمز آلوده...اینکه دنیای ما همین یک مشت خاکه پر از آدمها و حیوانات و حشرات و ...
فروتنی
به نام آفریدگار بیهمتا
مدتی هست که از سر لطف یکی از دوستان صمیمی با پروفسوری آشنا شدم. آشنایی با چنین شخصیتی درواقع یکی از افتخارات زندگیم به شمار میره، چرا؟ چون افرادی مثل پروفسور در حال حاضر در کشور نایاب هستن و اکثرشون مرحوم شدن. ایشون در زمان انقلاب اسلامی بازنشسته شدن و در سه رشته تحصیل کردن: طب، اقتصاد و روانشناسی. به زبانهای فرانسه، انگلیسی و عربی مسلط هستن. مصاحبت با ایشون از افتخارات هر فردی میتونه باشه. ایشون نه تنها دانشمند هستن بلکه رفتار عارفانه و آنچنان مودبی دارن که آدم از خودش بدش میاد.
یکی از روزهایی که منزل ایشون بودیم، جملهای به بنده فرمودند که هنوز بهش فکر میکنم.
ایشون فرمودند: " مطمئن باشید رمز دستیابی به حقیقت واحد، فروتنی هست" و داستانی از جناب بایزید بسطامی تعریف کردند که بیانگر همین موضوع بود. به ما فرمودند:" وقتی با کسی ملاقاتی دارید یا وارد مکانی میشید اول شما سلام کنید. ( یکی از مصادیق فروتنی)" کاری که همیشه از ایشون دیدیم و باعث خجالتمون شده. البته بسیاری از اولیا و پیامبران و بزرگان چنین بودند و هستند.
مدتی پیش شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت مصاحبهای داشتن که نشان دهنده تواضع ایشون هست، شما هم مطالعه کنید.
«وارنر بافيت»، دومين مرد ثروتمند دنيا بعد از «بيل گيتس»، رئيس شرکت ماکروسافت مي باشد که اخيرا مبلغ 31ميليون دلار به يک موسسه خيريه کمک کرده است. در مطلب امروز برخي از جلوه هاي جالب زندگي اين مرد پولدار را از زبان خودش براي شما بازگو مي کنيم:
1) او اولين سهام اش را در 11سالگي خريد و هم اکنون از اينکه دير شروع کرده ابراز پشيماني مي نمايد!
2) او از درآمد مربوط به شغل توزيع روزنامه ها، يک مزرعه کوچک در سن 14 سالگي خريد.
3) او هنوز در همان خانه کوچک 3 اتاق خوابه واقع در مرکز شهر «اوماها» زندگي مي کند که 50 سال قبل پس از ازدواج آن را خريد. او مي گويد هر آنچه که نيازمند آن مي باشد، درآن خانه وجود دارد. خانه اش فاقد هرگونه ديوار يا حصاري مي باشد.
4) او همواره خودش اتومبيل شخصي خود را مي راند و هيچ راننده يا محافظ شخصي ندارد.
5) او هرگز بوسيله جت شخصي سفر نمي کند هر چند که مالک بزرگترين شرکت جت شخصي دنيا مي باشد.
6) شرکت وي به نام «برکشاير هات وي»، مشتمل بر 63 شرکت مي باشد. او هر ساله تنها يک نامه به مديران اجرائي اين شرکت ها مي نويسد و اهداف آن سال را به ايشان ابلاغ مي نمايد. ضمنا او هرگز جلسات يا مکالمات تلفني را بر مبناي يک شيوه قاعده مند برگزار نمي نمايد. او به مديران اجرائي خود دو اصل را آموخته: اصل اول)هرگز ذره اي از پول سهامداران خود را هدر ندهيد. اصل دوم)اصل اول را فراموش نکنيد.
7) او به کارهاي اجتماعي شلوغ تمايلي ندارد. سرگرمي او پس از بازگشتن به منزل، درست کردن مقداري ذرت بوداده (پاپکورن) و تماشاي تلويزيون مي باشد.
8) تنها 5 سال پيش بود که «بيل گيتس»، ثروتمندترين مرد دنيا، او را براي اولين بار ملاقات نمود. «بيل گيتس» فکر نمي کرد وجه مشترکي با «وارنر بافيت» داشته باشد. به همين دليل او ملاقاتش را تنها براي نيم ساعت برنامه ريزي نموده بود. اما هنگاميکه او را ملاقات نمود، ملاقات آنها به مدت 10ساعت بطول انجاميد و «بيل گيتس» يکي از شيفتگان «وارنر بافيت» شده بود.
9) او نه با خودش تلفن همراه حمل مي کند و نه کامپيوتري بر روي ميز کارش دارد. توصيه اش به جوانان اينست که از کارت هاي اعتباري دوري نموده و به خود متکي بوده و بخاطر داشته باشند که:
الف) پول انسان را نمي سازد، بلکه انسان است که پول را ساخته است.
ب) تا حد امکان ساده زندگي کنيد.
ج) آنچه ديگران مي گويند انجام ندهيد، و فقط به آنها گوش کنيد. تنها کاري را انجام دهيد که از انجام آن احساس خوبي داريد.
د) به دنبال مارک هاي معروف نباشد. آن چيزهائي را بپوشيد که به شما احساس راحتي دست مي دهد.
ه) پول خود را بخاطر چيزهاي غيرضروري هدر ندهيد. تنها بخاطر چيزهائي خرج کنيد که واقعا به آنها نياز داريد.
و) نکته آخر اينکه، اين زندگي شماست. چرا به ديگران اين فرصت را مي دهيد که براي زندگي تان تعيين تکليف نمايند؟
نظر سنجی سازمان ملل درباره نوروز و ثبت آن
|
روزگار همچون آینه است.
به نام خدا
دبیرستان که بودم خانوم معلمی داشتیم که بهمون جبر و احتمال درس میدادن، ایشون خیلی جدی بودن و مطلقا از چهارچوب درس خارج نمیشدن. من هم خیلی دوسشون داشتم و دلیل دوست داشتنم جدیت ایشون بود. خلاصه بنده به منزلشون هم راه پیدا کردم و روابطمون نیمه خانوادگی و صمیمی شد.
در اون سال تحصیلی که به خاطر نمیارم چندم بودم من ردیف اول مینشستم و ساعت قبل از کلاس ایشون معلم قبلی میزش رو کمی جابهجا کرده بود و دقیقا دو تا از پایههای جلویی میز با لبه سکو منطبق بود و تلنگری باعث لغزشش میشد.
معلم مورد علاقم وارد کلاس شد و کیفش گذاشت روی میز ایستاده بود و تا اومد دستش روی میز بذاره، میز سر خورد از روی سکو و دو پایش روز سطح پایینی قرار گرفت و دوپایه دیگه روی سکویی که ایشون ایستاده بودن، خداروشکر ایشون کنترلشون از دست ندادن. وقتی این اتفاق افتاد همه کلاس خندیدن از جمله من، اما خنده من کوتاه بود چون دیدم زشته بهش بخندم آخه با هم رفت و آمد داشتیم.
از این قضیه گذشت تا اینکه بنده دانشگاه قبول شدم و از اونجایی که این خانم هم بنده رو دوست داشتن شرایطی برام فراهم کردن که به صورت حقالتدریس در یکی از دبیرستانهایی که خودشونم اونجا بودن تدریس کنم. اون موقع دقیقا 18 سالم بود و هیچ تجربه تدریس نداشتم. مدیر مدرسه حسابان دوره پیش دانشگاهی رو به من واگذار کرد و این بی انصافی بود، دروس سخت و معلم خسته کن برای من و دروس پایه و غیر تخصصی برای با تجربهها. بالاخره ترسم ریخت و کارم شروع شد .... همون جلسات اول بود که با کیف خوشگلم و کلی انرژی وارد کلاس شدم در عین حال خیلی جدی هم بودم. جمعیت کلاس 40 نفری میشد.. خواستم حضور غیاب کنم، کیفم و گذاشتم روی میز، در این کلاس هم سکویی بود و میز روی اون واقع شده بود خواستم دو دستم و بذارم روی میز که دقیقا همون اتفاق افتاد، یعنی دو پایه میز در سر خوردن پایین و من هم کمی خم شدم به سمت میز. همه بچهها خندیدن و من هم که مبهوت از عینیت اتفاق بودم باهاشون خندیدم. اما بیشتر به دقت روزگار.
از اون روز به بعد مواقعی که غافل نیستم (کم پیش میاد) وقتی بخوام کسی رو اذیت کنم یا شاد کنم یادم میفته که همه چیز به خودم برمیگرده، چه زشت چه زیبا!
حالا چرا در این پست این خاطره را نگارش کردم!
مدتی هست که دو وبلاگ رو به طور متوالی پیگیری میکنم، هر دو داستان زندگی دو زن هست. یکی شکست خورده و دیگری در حال شکسته شدن. دومی خودش خبر نداره که قراره چیبشه. اولی داستان عبرت آموزیه و هدف نویسنده هم عبرت دیگران هست اما به طور خلاصه خیانت و بی بندوباریه همسر این زن هست. در وبلاگ دوم دختری از طریق یکی از سایتهای ایرانی با پسر نسبتا متمولی آشنا میشه و قصد هر دو آشنایی و دوستی بوده، سن هر دو کم نیست و به نظر انسانهای با تجربهای میان. این دختر در این آشنایی دچار عشق میشه که به نظر من خیلی ارزشمند بود، جالبه که بهای مالی خوبی هم برای دوست داشتنش میپردازه و به دلیل اینکه دوستش همیشه در تهران نیست، بارها شده برای غافلگیر کردن دوستش به دیدنش در شهر دیگهای رفته و کلی برای تولدش سورپریزش کرده و ... کادوهای گرون و افکار عاشقانه و نگرانیش برای عشقش در وبلاگش بیان شده.
اما در مقابل آقا پسری که وضع خوبی هم داره پاسخ درخوری به محبت این دختر نمیده جالبه که این برداشت من هست و شخص نویسنده وبلاگ نظرش این نیست. بهتره بگم اصلا متوجه نیست.
و الان دوستش که به راحتی گفت دوسش داره، درست عین یک دستمال کاغذی این دختر رو داره در سطل زباله جامعه پرتاب میکنه و این خانم با این خواسته دوستش به دلیل راحتیه اون داره کنار میاد!
از روز اول که وبلاگ رو مطالعه کردم به خواهرم می گفتم این پسره پای رابطه نمیایسته و فقط برای این دختر یک وابستگی میمونه و بس! اما هرکاری میکردم نمیتونستم به این خانم بگم جریان از چه قراره، احساس کردم بی فایدست چون دوستش براش بهترینه و حرف یک خواننده چه اهمیتی داره؟!
بعد از جریان این دو نفر با خودم گفتم چرا این آقا به دوستش میگه دوست دارم اما نداره !؟ آیا میدونه که توهمه یا خودش و میزنه به کج فهمی ؟ دست آخرم به این دختر گفت من بهت محبت نکردم چون یه روزی از هم جدا میشدیم و اگه محبت میکردم وابسته میشدی! ( در حالیکه در رابطشون معاشقه داشتن و از نظر این مردک محبت نبوده، بلکه صفتی حیوانی بوده)
و الان میخواد با شخص منتخب خانوادش مزدوج شه !؟
غافل از اینکه این دنیا دار مکافاته! این شخص عاقبت بخیر نمیشه!
من که به معلم دوست داشتنیم خندیدم سرم اومد حالا چه رسد به این بی انصافیه آشکار!
فکر کنم هدفم از بیان خاطرم واضح بود.
قضاوت با شما.
یا علی
We will not go down
کابوس در دانشگاه استنفورد
به نام خدا
امروز ایمیلی دریافت کردم که بد ندیدم در وبلاگ قرار بدم
"در ماه می سال ٢٠٠۴جهان با دیدن عکس هائی از درون زندان ابوغریب شوکه شد. عکس ها حکایت از آن می کرد که گروهی از مردان و زنان جوان آمریکائی در زندان ابوغریب تمامی مرزهای اصول اخلاقی و انسانی را در هم شکسته و وحشت و خشونت را بر یکی از رعب آورترین زندانهای جهان حاکم گردانیده اند. عکس ها از به زیر ضرب مشت و لگد گرفتن، شلاق زدن و پریدن با پوتین بر روی پای آنان، برهنه کردن و بطور هرمی انباشته نمودن زندانیان بر روی یکدیگر گرفته تا قلاده بستن به گردن و چهار دست و پا راه رفتن تا اعمال جنسی مشمئز کننده و حمله سگ های وحشی به آلت تناسلی زندانیان، خبر از یک جریان سادیستی و هولناک در درون زندان می داد که حتی به مرگ بعضی از زندانیان منجر شد.
در میان دریائی از مقالات که زنان و مردانی را که دست به این اعمال شنیع و غیرقابل تصور زده بودند محکوم می کردند، یک استاد روان شناسی از دانشگاه ستنفورد Stanford Universityبا این باور عمومی که آن هفت نفر تنها گروهی "سرباز سرخ" (منظور عناصر مسئله دار) و چند "سیب گندیده" بیش نبوده اند به مخالفت برخاست چرا که او خود سالها قبل شاهد کابوسی مشابه در زندانی در دانشگاه ستنفورد بود.
در تابستان گرم سال ١٩٧١ یک روان شناس اجتماعی بنام فیلیپ زیمباردو (Philip Zimbardo) دست به آزمایشی زد که نتایج کاملا غیرمترقبه ای در ارتباط با روان انسانها در اختیار گروه تحقیقاتی که توسط خود او هدایت می شد، قرار داد.
زیمباردو آنچنان که خود می گوید از افشای وقایع تکان دهنده ای که پشت دیوارهای زندان ابوغریب در جریان بود حیرت زده نشد چرا که سه دهه پیش از آن وی مدیر پروژه ای بود که بدنبال یافتن پاسخ به چندین سئوال در ارتباط با رفتار انسان ها بود. چگونه انسانها با یک نظام از قبل سازمان داده شده برخورد می کنند؟ چگونه "نفس اختلاف در قدرت" بین یک زندانی و زندانبان به ایجاد تغییر در رفتار انسانها منجر می شود؟ آیا اگر انسانهائی "خوب" و از نظر روانی سالم را در موقعیتی "بد" قرار دهید قادرند به شرایط غلبه کرده و مختصات اخلاقی خود را حفظ کنند یا مکان و موقعیت آنانرا به فساد می کشاند؟
در پاسخ به آگهی درخواست داوطلب، ٧٠ نفر خود را به تیم دکتر زیمباردو معرفی کردند که در مقابل شرکت در تست مزبور، روزانه مبلغ ١۵ دلار دریافت کنند. یک تیم مسئول مصاحبه و ارزشیابی روحی داوطلبین شد و بالاخره از میان آنان ٢۴ نفر از دانشجویان دوران لیسانس و کالج های آمریکا و کانادا که از نظر روانی بدون مسئله بنظر می رسیدند انتخاب شدند. قرار بر این شد که به حکم قرعه دانشجویان به دو گروه تقسیم شوند. یک گروه در نقش زندانی و گروه دیگر در نقش زندانبان ایفای وظیفه کنند. آزمایش با گروهی از جوانان سالم و تندرست چه از لحاظ جسمی و چه به لحاظ روانی که همگی از طبقه متوسط و خانواده های بی مسئله می آمدند آغاز گردید.
به این منظور، زندانی در زیر زمین بخش روانشناسی دانشگاه ستنفورد ساخته شد. سلولهای زندان با میله های آهنی درست مشابه وضعیت زندان های متداول ساخته شده و در دو سوی یک کریدور در بخش انتهائی زیر زمین قرار گرفته بودند.
به زندانیان لباس های بدقواره و یک شکل مخصوص زندانی داده شد و هر کدام به جای اسم با یک شماره مشخص می شدند و زندانبانان به یونیفورم خاکی رنگ و باتوم و عینک های آفتابی جیوه ای برای جلوگیری از چشم در چشم شدن با زندانیان مجهز شدند.
در جلسه توجیهی زیمباردو به زندانبانان می گوید: "شما می توانید کاری کنید که زندانیان احساس خستگی کرده و احساس ترس در آنان بوجود آید. می توانید فضائی خلق کنید که زندانیان احساس کنند که سرنوشتشان به سلیقه و انتخاب رفتار از سوی شما و من و کلا سیستم زندان وابسته است. ما مصمم هستیم که شخصیت و هویت آنها را به طرق مختلف از آنان بگیریم. کلا بگویم باید این احساس را در آنان بوجود آورید که متقاعد شوند که آنان فاقد هر گونه قدرت هستند و این ما هستیم که قدرت مطلق هستیم."
روز اول بدون حادثه سپری شد اما روز دوم ناگهان در زندان شورش شد. زندانبانان بطور داوطلبانه و بدون دریافت حقوق اضافی حاضر شدند اضافه کاری کنند تا شورش زندانیان ناراضی را سرکوب کنند. حمله به زندانیان با باتوم و کپسول های آتش نشانی آغاز شد. ساعت ۲:۳۰ صبح روز بعد در حالیکه زندانیان به خواب رفته بودند با سوت زندانبانان از خواب بیدار شدند. آنها را به خط کرده و با اعلام شماره آنها را حاضر غایب کردند. این عمل چندین بار در طول شب تکرار شد. هر کس اعتراضی می کرد با انجام حرکات فیزیکی مانند "شنا رفتن" جریمه می شد. اعتراض باعث می شد که زندانی به سلول انفرادی بیافتد.
سختگیریها شدت پیدا کرد. دیگر به زندانیان بخصوص در طول شب اجازه رفتن به دستشوئی داده نمی شد. آنان باید در درون سطل هائی که در سلول گذاشته بود قضای حاجت کرده و با بوی تعفن آن سر کنند.
اعتراضات بیشتر شد. این بار تشکها را از زندانیان شورشی گرفتند و آنان مجبور بودند بدون تشک و بالش بر روی زمین سیمانی بخوابند.
وضعیت رفته رفته بدتر شد. زندانیان مجبور بودند برهنه شوند تا از آنان بازرسی بدنی به عمل آید. تحقیرهای جنسی نیز بخشی از کار شد. روز چهارم زمزمه فرار از زندان در بین داوطلبینی که نقش زندانی را بازی می کردند قوت گرفت. با پخش شدن این شایعه شدت عمل زندانبانان نیز شدیدتر شد. زندانبانان بنحوی باورنکردنی در نقش خود فرو رفته بودند و گوئی با گذشته خود بکلی قطع رابطه نموده بودند. دکتر زیمباردو در مشاهدات خود می نویسد که اعمال و گرایش های سادیستی واقعی بین زندانبانان مشهود بود.
زندانی شماره ۴١۶ دست به اعتصاب غذا زد اما بلافاصله با پاسخ شدید زندانبانان و افتادن به سلول انفرادی روبرو شد. او را در یک دستشوئی زندانی کردند. زندانبانان که با اعتراض زندانیان دیگر نسبت به این عمل روبرو شدند برای اینکه مقاومت آنها را در هم بشکنند به آنان پیشنهاد کردند تنها در صورتیکه همگی از تشک و بالش چشم پوشی کرده و بر روی زمین سخت سیمانی بخوابند ۴١۶ آزاد خواهد شد. جالب اینجاست که در همین اثناء دوستان و خانواده های زندانیان نیز بدیدن آنها می رفتند و از نزدیک وضع را مشاهده می کردند اما از بیش از ۵٠ نفر که به دیدن آنان رفتند تنها خانمی جوان لب به اعتراض نسبت به وضعیت زندان گشود و آنرا وضعیتی ترسناک و غیرانسانی توصیف کرد. با اعتراض کریستینای جوان که بعدها به همسری دکتر زیمباردو در آمد تنها پس از شش روز زیمباردو تجربه زندان ستنفورد (Stanford Prison Experiment) را متوقف نمود.
تجربه زندان ستنفورد که بعدها زیمباردو تحت عنوان "اثر لوسیفر: چگونه انسانهای خوب می توانند به شیطان بدل شوند" (Lucifer Effect) جزئیات آنرا بصورت یک کتاب در آورد به نتایج درخشان اما تکان دهنده ای رسید.
تجربه زندان ستنفورد نشان داد که چگونه انسانهائی پاک و تحصیل کرده در صورتیکه به آنان قدرت و اختیارات داده شود و در درون سیستمی که قدرت را بدست دارد هم به لحاظ ایدئولوژیک و هم به لحاظ نرم های موجود در درون سیستم از آنان حمایت شود، قادرند به سرعتی باور نکردنی (در تجربه زندان ستنفورد در روز دوم) به شیطانی مبدل شده و لحظه ای برای اعمال وحشیگری و خشونت بخود تردید راه ندهند.
این امر تائید کننده نظریه ای در روان شناسی است که "موقعیت" یک فرد به مراتب بیش از شخصیت و طبیعت او در تعیین رفتار وی نقش بازی می کند (Situational Attributions of Behavior). زندانبانان علیرغم آنکه از ملیت های مختلف و خانواده های مختلف و محیط های پرورشی کاملا متفاوت آمده بودند و همگی انسانهائی نرمال بودند ظرف کوتاه مدتی با برخورداری از قدرت بیش از حد و اطمینان از اینکه سیستم پرقدرتی حامی آنان است و اینکه جوابگوی هیچکس نخواهند بود و از هر گونه مجازاتی در قبال رفتار خود مصون هستند همگی به هیولاهائی مبدل شدند که بدون هر گونه شناخت قبلی، زندانیان را در قالب کسانی می دیدند که می خواهند قدرت آنان را به چالش بگیرند. آنان برای تثبیت موقعیت و بقاء قدرت بر مراقبت های خود برای جلوگیری از فرار زندانیان افزودند و اعتراضات را با در پیش گرفتن روشهائی پیچیده هم در ارتباط با فرد خاطی و هم در مواجهه با جمع (محروم کردن معترضین از تشک و بالش) به شدت سرکوب کردند.
ابزاری از قبیل باتوم و یونیفورم و عینک جیوه ای همه در خدمت ایجاد توهم قدرت بودند و بخوبی "موقعیت قدرت" را در ذهن زندانبانان و زندانیان ترسیم می نمودند. زندانبانان به گروهی مبدل شدند که نه تنها از گذشته بریدند و بلکه تصور آینده را نیز از دست دادند. آنان هرگز به این فکر نمی کردند که قرار است آزمایش تنها دو هفته بطول انجامیده و پس از آن دوباره پای به جامعه واقعی خواهند گذارد. زندگی تنها در زمان "حال" در جریان بود، بدون اینکه به آینده و گذشته توجهی باشد. تنها "حال" بود که منبسط می شد.
ما در برداشت های سنتی خود می خواهیم باور کنیم که جنبه های خوب سرشت انسانی تحت هر شرایطی مقام خود را در شخصیت فرد حفظ می کنند. تجربه زندان ستنفورد فریادی است که به ما یادآور می شود که نیکی ذاتی انسانها به راحتی می تواند مقهور "شرایط بد" شده و فرد را فاسد کند. هر کدام از ما اگر در شرایطی قرار بگیریم که قدرتی بدون هراس از پاسخگوئی در اختیارمان قرار گیرد براحتی ممکن است در رویاروئی با نظر و عمل مخالف به خشن ترین صورت ممکن از قدرتمان در خاموش کردن صدای مخالف استفاده کنیم. تنها راه برکنار ماندن از ظهور یک چنین خصلت شرور و غیرانسانی آگاهی نسبت به احتمال بروز چنین پدیده ای است. تنها با شناخت این خطر که "موقعیت" و "قدرت" می تواند ما را در کمترین مدت به حیوانی بیگانه از خود مبدل کند قادر خواهیم بود از فرو غلطیدن در فساد مصون بمانیم.
عکس ها همگی از تجربه زندان ستنفورد هستند"




