تبليغاتX
برای او می نویسم

کاش پاکی ارزش داشت

به نام خدایی که  دلسوزترین هست

یه تجربه پر از حرف از سفر آخرم دارم که برام جالب بوده

من و خواهرم دیروز حدود ساعت 15:30 در فرودگاه یکی از شهرهای ایران و منتظر

اعلام پذیرش مسافرین به مقصد تهران بودیم.

بخشی از فرودگاه تراکم مسافرین در حال انتظار داشت که باعث شد

من و آبجی گل تصمییم بگیریم بریم جای خلوت تری بشینیم.

رفتیم به بخش انتهایی اون سالن و ردیف اول صندلی‌ها نشستیم،

به این دلیل که باید موهام و مرتب می‌کردم از خواهرم جدا شدم و

رفتم جایی که بشه راحت بود حدود 7 دقیقه‌ای طول کشید .

وقتی برگشتم خواهرم در حال مطالعه کتابش بود

و جلوی ایشون آقایی داشتن رژه کنان با تلفن همراهشون

بلند صحبت می‌کرد، ( عصبانی نبود تن صداش بلند بود)

اونقدر که ما و خیلی‌ها می‌‌تونستن بشنون ایشون چی‌میگن.

برام عجیب بود، در همین حین خواهر جان

در حالی که نگاهشون به کتاب بود گفت: "پسره میگه من شوهر آیندتم از الان رو دست

من در نیا" منم هم با خودم گفتم حتما رفتن خواستگاری و دارن با هم صحبت می‌کنن.

به خواهرم گفتم:" طفلی چقدر توی حال خودشه که نمی‌دونه صداش بلنده و مردم دارن می‌شنون"

این آقا هم تند تند موبایلش قطع می‌شد و تلاش می‌کرد که تماس بگیره.

خواهر جان اراده کرده بود که سعی کنه نشنوه

و از اونجایی که من خندم گرفته بود رفتم بخش دیگه سالن تا به بهانه‌ای به مادرم

زنگ بزنم، البته بهشون گفتم که یه آقایی با صدای بلند دچار عشق شده

( در مکالماتش دم از عشق می‌زد و اینکه عشقه که زندگی رو  پایدار نگه می‌داره)

خلاصه بنده برگشتم پیش خواهرم و ازش خواستم که بریم انتهای سالن تا صداش و نشونویم

خواهرم گفتن چون چمدون داریم و دستمون پر هست نمیشه دوباره جا‌به‌جا شیم

بنابراین نشستیم و شروع کرد لغات جدید کتاب رو که زبان اصلی بود برام شرح داد

و انتهای یک فصل از کتاب رو با هم خوندیم تا

سرمون گرم بشه و نشنویم، سرانجام مکالمه آقا تموم شد و ما رو خلاص کرد.

بعد از اتمام مکالمه ایشون

خواهر گل من می‌گفت نمی‌دونی پسره به دختری که پشت خط بود چی گفت.

پرسیدم: "چی می گفت مگه؟"

می‌گفت" ببین من پسره خوب و سالم و مودبی هستم،

قبلا هم با یه دختره دوست بودم، دختره بدی نبود اما خب نشد دیگه که بیشتر با

هم باشیم. حالا هم می‌خوام با هم بیشتر آشنا بشیم تا شاید آخرش با هم ازدواج کنیم.

راستی من به مهندس گفتم شاید شما خوشت نیاد من بهت زنگ بزنم

اما مهندس گفت از خداشم باشه، به بابام هم گفتم با یه دختر

تهرونی آشنا شدم بابام گفت مراقب باش این تهرونیا با سیاستن،

خب می‌دونی که پدره و دلسوزانه گفت، منظوره خاصی نداشت"

من که تا اون موقع دلم برای سادگی پسره می‌سوخت ازش بدم اومد

 و احساس کردم مخش معیوبه. خلاصه دیگه صداش و نشنیدیم و

نمی‌دونستیم آیا هنوزم سه ردیف قبل از ردیف صندلی‌های ما نشسته یا نه!

رفتیم بارمون و تحویل بدیم و کارت پرواز رو بگیریم،

 دستمون کمی خالی‌تر شد و با آبجی گل چند تا از غرفه‌های سالن رو نگاه

می‌کردیم تا اگر چیز بدرد بخور و شیکی بود برای خاله بگیریم.

در همین احوال بودیم که دیدیم داره از ال سی دی های فرودگاه

سریال دلنچسب یوزارسیف پخش میشه و 99 درصد بیننده ها آقایون

هستن، این نکته رو به خواهرم متذکر شدم و گفتم ببین این مردا چه جوری فکر می‌کنن...!!!

خواهرم گفت بیا ما هم ببینیم شاید جالب بود، رفتیم که جایی پیدا کنیم

که دیدم بله حاجی آقا همونجا در خیل بینندگان نشستن و به

خواهرم گفتم ببین اینم همین دورو براست تعجب کرد و گفت: "چه بد شانسی!"

2 دقیقه‌ای نگذشت که تصمیم گرفتیم بریم همون جای نسبتا کم مسافر قبل

تا بتونیم پرتقالمون که بوی فراری داشت راحت بخوریم،

خب ممکن بود جمعیت دلشون بخواد.

بنابراین رفتیم و بعد از مستقر شدن شروع کردیم به میوه‌خوری. هنوز یه پره نخورده بودیم که دیدیم بله

حاج آقا تشریف آوردن!

اعصابمون خورد شد و جا‌به‌جایی چندبارمون تابلومون می‌کرد.

چند دقیقه‌ای نگذشته بود که حاجی تلفنش زنگ زد، کی بود؟

نه دختره نبود بلکه مهندس بود !

ببین کلام این آدم چطور بود (باز با صدای بلند):

" سلام مهندس، خوبی جیگرتو؟ خوش می‌گذره ؟"

این واژه چندش آور "ج ی گ ر ت و"

5 یا 6 بار از دهن نامبارک آقا تراوش کرد

و شروع کرد به شرح داف جدیدش

" والا مهندس، این داف هیکلش درسته، قد و قوارشم بد نیست، متولد 58 یا 59 میشه

پیش خواهرزادش زندگی می‌کنه و نمیتونه در حضور اون صحبت کنه!

بچه پونکه مهندس!

گفت 50 تا 100 تومن خرجم میشه بیام شیراز

گفت شیراز اومدن برام راحته (ما در فرودگاه شیراز نبودیم)

و ... "

فقط دلم می‌خواست بکوبمش به دیوار و دندونای زشتش و خورد کنم.

رذل کثیف

حالم بد شد !

خیلی بد

از اوضاع نا امید کننده جامعه و این آدم دروغگو

نمیگم که دروغ گفت به دختره !

معلومه اگر آدم شناس باشه می‌فهمه این شخص چقدر کم و ناتوان هست

و اگر نفهمه حتما حدش همینه!

جالبه که من تا دیروز نمی‌دونستم داف چیه

تا اینکه از خواهرم پرسیدم و خواهرم هم گفت میترا نامی که اهل شهرستانه

چند وقت پیش ازش همین واژه رو پرسیده

گفت:" حدس می‌زنم دوست دختر

در موزیک‌ها هم شنیدم"

باز هم از این هم سادگیم خجالت کشیدم، اطلاعات عمومی من صفره !

خلاصه خواهرم از بی‌شرمی این پسر ناراحت بود و دائم در طول پرواز شکوه می کرد

وقتی هم رسیدیم منزل از نو برای مادر تعریف کرد.

وای که چقدر جامعمون بد شده !

کی گفته اگر جنسیتمون مونث هست نقشمون در جامعه فقط طنازیه؟

یا اگر مذکر هستیم تنها نقشمون کار و عشق‌بازیه !؟

تنها چیزی که میشه در جامعه رو به انحطاطمون ببینیم همینه !

اغلب مردها و زنها  به دنبال برآورده شدن نیازها‌شون هستن و

وای به حال اون کسی که بخواد آدم باشه، چرا ؟

چون عاقبتش تنهایی هست.. چون نمی‌تونه با این نامردا قاطی بشه !

 

والسلام

!! نوشته شده توسط معید | 13:11 | یکشنبه بیست و نهم دی 1387 •

با تعهدات اینجانب موافقت نشد

 

به نام خدای پاک

 

چند پست قبلم راجع به ناامیدی و دلیل اون بود، و باز چند پست بعد از درباره طرح‌ام بود.

در طول این مدت از 7 خان این نظام آموزشی دانشگاهها گذشتم:

خان گروه، خان معاونت آموزشی، خان معاونت پشتیبانی،

خان کارگزینی و در آخر خان معاونت توسعه منابع انسانی

که همین خان هم نمی‌دونم به چه دلیل با طرحم موافقت نکرد و تمام امیدم سوخت.

فرض کنید امروز همه رای موافق دادن و فردا تماس بگبری دوباره با کارگزینی

و اون آقا پشت گوشی بگه: متن نامه رو خوندم، موافقت نشده.

باورم نمیشد شک کردم که دیروز خواب بودم یا امروز

بلافاصله رفتم دانشکده و خودم نامه رو دیدم

بازم باورم نمیشد بعد از 5 ماه احساس کردم باهام بازی شده

نمی‌دونستم اشکی که توی چشمام جمع میشد رو چطور توی دانشکده پس بزنم

از دیروز دیگه احساس می‌کنم خدای متعال هوام ندارن

یعنی من ارزشش و ندارم

انگار اگه دست به طلا هم بزنم سنگ میشه

اوضاع روحیم خیلی خرابه

 

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 6:49 | دوشنبه بیست و سوم دی 1387 •

همه ما در حال امتحان شدنیم... لحظه به لحظه

Path of Life

 

به نام خالق زیبایی‌ها

او که خود عین زیبایی است

 

گاهی وقتی که خطاهای دیگران به گوشم میرسه یا به چشمم می‌بینم

کلی توی ذهنم یا با کلامم اون شخص رو شماتت می‌کنم و می‌گم:

"آخه این چه کاری بود؟" یا " عجب آدمیه!!"

و همچین چیزهایی.

اما واقعیت این هست که آفرینش همه ما انسانها به یک شکل هست

همه از یک نوع مواد اولیه ساخته شدیم

درسته که  بستر رشدمون متفاوت بوده

اما توانایی‌های بالقوه ما یکی هست

و بسته به شرایط و هوش خودمون بخشی از توانایی‌ها بالفعل شدن.

مثلا یکی می‌تونه انیشتین بشه و یکی چمیدونم یک جانی

یکی اعمال بی‌شرمانه انجام میده و دیگری نیکی می‌کنه!

نتیجه اینکه با دیدن و شنیدن کارهای زشت دیگران

نمیشه گفت به به من عجب آدمیم که چنین و چنان نکردم!

بلکه من هم شاید روزی مرتکب چنین خطایی بشم

و تضمینی وجود نداره که من هرگز همچون خطایی نخواهم کرد

نکته همینه که ما مبرا نیستیم و باید باور داشته باشیم خطر در کمین همه ما هست.

و اگر در مقاطع مختلف زندگی در شرایط مشابه درست عمل کردیم فقط اراده خودمون نبوده

بلکه یاری خدای تبارک و تعالی بوده که جهت درست رو به ما نشان داده.

 

یا علی

 

 

!! نوشته شده توسط معید | 18:14 | یکشنبه پانزدهم دی 1387 •

بیکاری

بسم الله الرحمن الرحیم

با این وجود که دوست ندارم وبلاگهایی که روزمرگیها رو بنویسن بخونم،

اما خودم لازم دیدم بخشی از اونچیزی که ناراحتم می‌کنه

رو بنویسم. داستان برمی‌گرده به اینکه با شوروشوق و پشتکار که ناشی از یاری خدای متعال بود

 سه سال پیش تصمیم گرفتم در

کنکور کارشناسی ارشد شرکت کنم، در ابتدا بسیار ناامید بودم

 چون فقط 2 ماه فرصت داشتم و با توجه به ظرفیت کم این رشته بعید

می‌دونستم قبول شم. بعد از خدا مجیب و یکی از دوستان تشویقم می‌کردن و بهم انگیزه می‌دادن.

نتایج کنکور آمد و رتبه من 19 بود وکلی خوشحال که رشته مورد علاقم قبول شدم،

هرکی می‌شنید چی قبول شدم کلی به به و چه چه که ماشاءالله، باریکلا

کارمون رسید به انجام تزم، که بسیار دشوار بود و بعد از یکسال تلاش به نتایج عالی رسیدیم

 و در جلسه دفاعم باز هم به لطف ایزدی خوب درخشیدم.

وقتی داشتم فارغ التحصیل می‌شدم درخواست گذروندن طرحم رو برای دانشگاههای مختلف فرستادم، بعضی از اونها تماس می‌گرفتن

و عذز خواهی می‌کردن که فعلا نیرو نمی‌خواهیم،

 ناگفته نمونه که دو دانشگاه خارج از تهران من و خواستن اما به دلیل دور بودن

نمی‌تونستم برم.( البته می‌خواستن کلی مسئولیت بهم بدن و خودشون برن خوش گذرونی،

ولی دلیل نرفتنم دور بودن بود)

با کلی امید منتظر بودم دانشگاههای تهران تماس بگیرن، که دو دانشگاه تماس گرفتن

 و در آخر قرار شد که در یکی از این دو طرحم و بگذرونم.

تقریبا 5 ماه هست که فارغ اتحصیل شدم

و در خواستم روبرای آخرین دانشگاه که هنوز جواب معاونت آموزشیش نیومده

 مرداد ماه 87 فرستادم و تا الان درخواستم در حال گردش هست.

وقتی فارغ‌التحصیل شدم فکر می‌کردم دولت دلشم بخواد من براش کاری کنم

 اما به مرور دیدم نه از این خبرا نیست.

حالا جالب اینکه اگر من به دانشگاههای شهرستان می‌رفتم حقوقم خیلی بالا می‌بود

 اما در تهران یک سوم اون خواهد بود

ولی یک کارمند دیپلم شرکت واحد اتوبوسرانی داره 600 تومان حقوق می‌گیره !

پشیمونم که درس خوندم، واینکه  شغل قبلیم رو به دلیل تحصیل ترک کردم

 و الان احساس بسیار بدی دارم.

به خودم میگم دکتری شرکت کنم که چی بشه !؟

بشم پی اچ دی که بیکارتر شم !؟

حالا شیفت کنید روی کشورهای انگلیس، بلژیک و کانادا که آدمی با تحصیلات تکمیلی

حقوق بالایی داره و بسیار ارزشمنده !

موضوع فقط حقوق نیست بلکه حقوق شما نشون میده چقدر برای دولتت ارزشمندی !

مطمئنم خیلی‌ها با بنده موافقن 

برای همه کار هست اما نه مرتبط با رشته

نه مرتبط با پایان نامت

نه مرتبط با تخصصت

بله بازاریابم می‌تونم بشم اما ربطش رو به زحمت درس خوندن نمی فهمم.

این وضعیت رو مدیون دولت نهم هستیم، نه ؟

 

یا علی

 

 

!! نوشته شده توسط معید | 12:55 | پنجشنبه دوازدهم دی 1387 •

سوگواری غزه

به نام حی سبحان

 

همچنان غزه در تشویش و اضطراب هست،

در طول این دو روز مدتی که منزل بودیم دائما در حال پیگیری اخبار غزه

از شبکه‌های خبری مختلف بودیم، مثل

شبکه خبر،Euronews، Bloomberg Eng، BBC و France 24

نکته جالب اینکه برخی از رسانه‌های غربی تحلیل درستی نداشتند و حماس رو وحشی خطاب می‌کردند،

شاید به دلیل نگاه بدشون به مسلمون هاست و اینکه از این جماعت منزجرن!

به هر حال برای من که یک مسلمان شیعه هستم

 و همدردی بنده با غزه تنها به دلیل مسلمان بودن مردم غزه نیست بلکه قتل انسان‌هاست

و این هست که باعث رنجش آدم میشه.

مسئله عجیب این هست که چطور حماس که در حقیقت به منزله یک دولت در فلسطین هست

قبل این داستان‌ها و قبل تحریم غزه نتونست پیش‌بینی های لازم رو بکنه تا مردم غزه نجات پیدا کنن.

مسلمه حماس چنین جنگی رو پیش‌بینی می‌کرد اما چه کرد؟

به نظر کوتاهی حماس هم هست، با این وجود فقط باید برای پیروزی و نجات مردم غزه دعا کرد.

 

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 9:23 | سه شنبه دهم دی 1387 •

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 

بر سر آنم که گر ز دست برآید    

دست به کاری زنم که غصه سر آید

 
         خلوت دل نیست جای صحبت ا غیار        

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

 
     صحبت حکام ظلمت شب یلداست   

 نور ز خورشید جوی بو که برآید

 
      بر در ارباب بی‌مروت دنیا     

 چند نشینی که خواجه کی به درآید

 
     ترک گدایی مکن که گنج بیابی      

 از نظر ره روی که در گذر آید

 
     صالح و طالع متاع خویش نمودند     

تا که قبول افتد و که در نظر آید

 
بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر    

 باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید


غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست  

  هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

!! نوشته شده توسط معید | 23:28 | شنبه هفتم دی 1387 •

غزه

غزه

 

به نام  نجات دهنده مخلوقات از رنج

قطعا همه خبری که امروز در رسانه های دنیا در حال پخش یا انتشار بود و هست را شنیده‌ایم

و از نظر من پر دردترین بخش آن مستاصل بودن انسانهای خارج از ناحیه غزه

  در برابر ظلم در حال رخداد هست... کاش فقط یک فیلم ساخته شده بر اساس فیلمنامه‌ای

غیرواقعی بود، شاید اینطور تحمل این فاجعه ساده‌تر بود.

نمی‌دانم، بیش از هزاران کیلومتر با غزه فاصله دارم

اما بسیار  بی‌قرار شده‌ام، احساس می‌کنم این فاجعه نقطه آخر دنیا خواهد بود.

هنگامی که فجایع را در شبکه خبری France 24 دیدم، لرزیدم

 و از خودم پرسیدم سهم تو چقدر است !؟

و الان چه کاری می‌توانی انجام دهی !

وبلاگ نویس های ایرانی و غیر ایرانی نوع‌دوست

 در برابر این غم عظیم چه عکس‌العمل تاثیرگذاری می‌توانند داشته باشند؟

کاش تمام کسانی که فاجعه امروز و حال حاضر نوار غزه را دیدند

 همه با هم فریادی بر می‌آوردند تا صهیونیست ظالم به خود می‌لرزید.

ای کاش همه ما دست کم یک روز با به تن کردن پوشش مشکی

 اندوه و انزجار خود را از ظلمهایی که در عالم شده بیان می‌داشتیم.

ای کاش شبکه‌های خبری مهم و پربیننده حداقل 12 ساعت

 فقط و فقط جنایت‌های این رژیم خونخوار را نشان می دادند....

صهیونیست از اسلام منزجر است اما تمام دنیا از صهیونیست تنفر دارند....

فقط و فقط قدرت الهی می‌تواند صهیونیست را بطور مثال زدنی محو و خوار کند .

 

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 22:55 | شنبه هفتم دی 1387 •

اوهام...

 

به نام دوست داشتنی ترینم

 

چند روزی بود خیلی مشتاق مطالعه کتابی بودم، حسب عادت کتابهای فلسفی

 مختلفی رو ورق می زدم اما هیچ کدوم چیزی نبود که انتظار داشتم؛ انگار دلم

 کتاب کاربردی تری می خواست. مثل شبهای گذشته سراغ کتابخانه رفتم و

بی اینکه بدونم چه کتابی می خوام چشمم به اوهام افتاد. یادم نمیومد این

 کتاب رو خریدم یا کسی برامون هدیه کرده؛ در هر حال شروع کردم به

مطالعه...باز هم یک مترجم سخت و ترجمه ای پر از لغات ثقل.. نا امید

نشدم و ادامه دادم...موضوع کتاب دقیقا همون چیزی بود که می خواستم.

 از مطالعش لذت بردم، خیلی معرکه بود...کیفورم

 

"پیش از هر چیز یادآر از کجا آمده ای

به کجا خواهی شد،

وز چه رو چنین اغتشاش و آشفتگی

که اکنون به ورطه اش گرفتار آمده ای

پدید آوردی.

یادآر رهسپار مرگی دهشتزایی

آنچه اینجا گرد آمده است، تعالیمی نیکو است

که بیش و بیش شادمانی ارزانیت می کنند"

بخشی از کتاب اوهام

"ریچارد باخ"

!! نوشته شده توسط مجیب | 16:18 | شنبه هفتم دی 1387 •

RSS