تبليغاتX
برای او می نویسم

به نام خدای توانا

امروز چیزی وادار به نوشتنم کرد که اصلا خوشایند نیست

نمی دونم ،

مدتی هست که می خوام بنویسم چرا اینقدر مردم بی مهر شدن !؟

اینقدر کم لطف شدن ؟!

اما چیزی مانعم می شد که بنویسم

نمی دونم چه چیزی بود

ولی امروز چیزی رو شنیدم که بابت این خطای خیلی ناراحت شدم،

خجالت می کشم به ولینعمتم امام رضا از همنوعانم شکوه کنم

برم چی بگم به آقام !؟

داستان از اینجا شروع میشه که :

از دیروز مادرم بی قرار و عصبی بودن

و امروز سفره دلشون باز شد.

پدرو در شرکت همکاری دارن به نام آقای ح

این آقا حدود چهار سالی میشه که در این شرکت مشغول هستن

و سه سال هم هست متاهل شدن

همسرشون رو مادرم دیدن( من ندیدمشون )

این آقای ح دیپلمه هستن و کار چندانی هم بلد نیست

حقوق بالایی هم نداره

همسرشون فوق لیسانس زبان

شاغل

حقوق سه برابر همسرش

از خانواده ای مرفح

و پدر خانوم ح براشون منزلی خریدن

تا دخترش در آسایش باشه

هر روز بهترین غذا ها رو برای ح درست می کنه این خانوم

 

( پدرم همیشه از کدبانو بودن خانومشون تعریف می کنن )

یه دختر خوشگل 5 ماهه هم دارن

خلاصه معلوم شد که این آقای ح بطور پنهانی با دختر خانومی در ارتباط هستن

از طرفی پدرم می گفتن که وقتی همسرش زنگ می زنه

خیلی بد خلق هست باهاش

یا اینکه خود آقای ح تعریف می کرده

وقتی خانومم میگه این چه میوه ای هست خرید

یا ایرادی از خریدم میگیره

جلوی خودش میریزم تو سطل زباله

تا اینکه چند روز پیش به پدرم گفتن من خانومم رو دوست ندارم

و  شخص دیگه ای رو قبل از ازدواجم می خواستم

اما نرفتن خواستگاری

و الان با این دختر در ارتباطم

و 6 عصر که شرکت تعطیل میشه

وقتی کسی نیست گاهی حضرت خانوم تشریف میارن شرکت

و الان بنده

چگرم داره کباب میشه واسه همسر آقای ح

آقای ح هم از شرکت داره اخراج میشه

چرا ایتقدر مردها بی وفا هستن ؟

چرا اینقدر نمک نشناسن ؟

با دیدن این مسائل اونقدر بدبینم به پسرها که حد نداره

از جماعت ایرانی می ترسم

مردهای چشم چرون و بی حیای ایرانی

تحمل ناپذیر هستن

استثناهایی هم هستن

که .....

اصلا به ظاهر این آدم شل و دستپاچلفتی نمیومد اینکاره باشه

اما پدرم می گن  با سیاست هست و همسرش ساده

نمی دونم باید چکارکنم تا زندگیشون از دست نداره

آینده دختر گلشون تباه نشه

نمی دونم!

از دست

انسانهای بی مسئولیت

و هوسران

 

کم آوردم

 

یا علی

 

!! نوشته شده توسط معید | 13:58 | سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 •

هوالعزیزالحکیم

 

روزی بی حساب یعنی چی ؟

!! نوشته شده توسط معید | 21:7 | شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 •

به نام پروردگار سبحان

کاش جوابم و با گوش فیزیولوژیک از خدا می شنیدم.

این آرزوی محال من هست.

 

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 19:7 | دوشنبه بیستم اسفند 1386 •

صلح همراه با آرامش

هوالحنان 

این هفته کلا به تحمل اشک و اندوه دیگران گذشت

آرزوی پرستو: خوب شدن پدرش که معتاد هست

و جلو بچه هاش بساط پهن می کنه

آرزوی رضا ( بیمار بخش پیوند کلیه ): زودتر خوب شه و بیستم برگرده خونه

آرزوی مامان که امروز اشک می ریختن : نجات جامعه از پلیدی

آرزوی دکتر: احیا شدن همسرش

آرزوی مریضهای پنجره فولاد : سلامتی

آرزوی زهرا دوست جدیدم: نمی دونم آرزوش رو اما خیلی غمگین هست این دختر

کاملا واضح سختی کشیده

گاهی نمی تونم به خودم فکر کنم

گاهی خجالت می کشم غر بزنم

کاش می شد کاری کرد

کاش می شد برای غزه فکری کرد

کاش ریشه هرچی ستم هست برچیده می شد

به دست مسلمان یا غیر مسلمان

استاد می فرمودند جهان و تمام هستی ارگانیک هست

از واژه معنیش بر میاد

یعنی به هم پیوسته و متاثر از هم

چون کل نظام هستی شعور داره

کم و زیاد و درجشون متفاوت هست

البته دکتر ایموتو هم تحقیقات چند سالشون بر همین مطلب صحه می گذاره

ایشون هم می فرمایند همه چیز از آب آفریده شده

جنین نود درصد بدنش آب هست

در دوران کودکی کمتر میشه تا در دوران بلوغ میشه هفتاد درصد و به همین ترتیب

در قرآن کریم هم این مطلب ذکر شده

اما با بیانی قوی و محکم

دکتر ایموتو می فرمایند آب از ما تاثیر می پذیره

از کلام ما

تفکرات ما

( البته در کتابهاشون مبنای علمی رو بیان نکردن اما کاملا علمی میشه اثبات کرد، هدفم اثبات نیست)

دعا های ما

بیراه گفتن و ...

. نتیجتا این اثر در محیط اطرافمون منعکس میشه

پس بازم میشه گفت هستی ارگانیک هست

چون منشاء هستی و خلقت آب بوده

حال با پذیرفتن فرضیه های این بزرگان

میشه گفت:

بخشی از دلیل اختلاف ها و جنگ ها در کشورهای متعدد

گناه های من هست

گاهی که می خوام گل بکارم

میگم اینم به نفع هستی

ولی وقتی به ضررش قدمی بر میدارم کور و کر میشم

حتما آرزوی مردم ساکن غزه هم صلح و آرامش هست

این آرزوی منم هست

یا علی

 

!! نوشته شده توسط معید | 22:32 | سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 •

برای رضای عزیزم و دکتر نازنینم

بسم الله الرحمن الرحیم

تحمل و دیدن رنج کسانی که دوسشون داری خیلی سخته.

وقتی با خدا حرف می زنم و اسم تک تک افرادی که می گن دعامون کن یا نمی گن رو میارم

می بینم سی دقیقه ای میشه که دارم حرف میزنم.

بعضی وقتها هم وقتی دوستان، افراد خانواده، گرفتاری دیگران

رو شرح میدن نمی تونم گریه نکنم و از روی نا توانی از خدا نخوام کمکشون کنه

میون این آدمها یک آقای دکتری هستن که از کودکی من و خواهرم وقت کسالت پیش ایشون می رفتیم

به عبارت دیگه ایشون پزشک خانوادگی ما هستن و دستشون خیلی سبک هست

خوب، ناگفته نمونه من هم کلی دوسشون دارم.

هنوز که گاهی میرم ویزیت میشم، می گن کوچیک بودی

ال میکردی، بل می کردی، گریه می کردی.

این آقای دکتر عزیز ما، با همسرشون زندگی عاشقانه ای داشتن،

در طول این همه سال،

- بیشتر از سی سال زندگی مشترک عاشقانه –

و حاصل این زندگی هم چند فرزند هست که یکیشون

آقا رضا هستن

ایشون از لحاظ ذهنی عقب مونده هستن،

امّا نه اونقدر که پرت و پلا بگه، حافظه خوبی هم داره

دکتر هم اکثرا رضا رو میاورد مطب.

آقا رضا بیشتر از سی و اندی سالشه و کلی هم دختر ها رو دوست داره،

و هر دختر کوچیکی رو میدید می گفت:

زن من میشی؟

یا وقتی مامان رو میدید می گفت:

اون دختر کوچیکت و شوهر دادی؟

همه تو مطب باهاش صفا می کردن و مریضیشون یادشون می رفت.

تا اینکه چند وقت پیش ( حدود سه ماه پیش )

که رفته بودم خونه پیش مامان اینا،

داشتیم شام می خوردیم

خواهرم گفت:

همسر دکتر فوت کردن،

مامان هم چشم غره به خواهرم

و نگانگا که چرا بهش گفتی!!

( این خبرا خیلی پکرم می کنه )

خلاصه خیلی ناراحت شدم، از طرفی مریض بودم و قصد داشتم برم پیش دکتر،

خوب، سه ماهی بود دکتر همسرش رو از دست داده بود،

اما هنوز لباس مشکی تنش بود،

دیگه دکتر شاداب و پرانرژی من نبود،

با دیدن دکتر بغض متورم و حجیمی گلوم رو فشار داد،

و سرم و انداختم پائین و اشکام سرازیر شدن.

دکتر از مرگ ناباورانه همسرش گفت،

از اون روز مدتی گذشته و من نگران قلب پرمهر و پاک دکتر هستم

هر روز به خدا می گم من تحمل رنج این عزیز و ندارم

خدا کمکش کنه

خدایا آرامش بده به دکتر و رضا

امروز، مامان زنگ زده بودن و می گفتن رضا پکر و پژمرده شده

و از شدت ناراحتی چیزی نمی تونسته بخوره

و ....

کاش رضا حالش خوب شه!

شخصیت، صبر و معرفت دکتر همیشه برام باعث افتخار بوده

اما الان نمی دونم باید چه کنم!

چطور دکتر رو خوشحال کنم؟

به خدا چی بگم؟

خیلی غصه دکتر رو می خورم

رسما مرخصم

چقدر آزمونهای خدا سخته!!

 

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 21:14 | چهارشنبه هشتم اسفند 1386 •

هوالبصیر

وقتی چشمهام و می بندم و به درون خودم

جایی که خدا و خودم و برخی از اولیاء ازش آگاه هستن

نگاهی میندازم

جز تاریکی

مهجوری

و دلتنگی

چیزی نمیبینم

در این لحظات خیلی خجالت می کشم

شرمنده می شم و دستپاچه

خدای متعال نور هستن

و من از این نور دورم

و باید این تاریکی رو تحمل کنم

هرچند توانش و ندارم.

سکوت نفس ام

چشم بستن به دنیا و تعلقاتش

شده برام حسرت.

دوست دارم فقط برای خدا باشم

بودنم

تنفسم

خوابیدنم

بیداریم

درس

کار

همه برای خدا

دوست دارم

فقط و فقط به خلق خدا خدمت کنم.

هر روزی که شروع میشه یادم میفته چقدر دورم

چقدر غریبم

هر روز یادآوری میشه بهم که گم شدم

راه و گم کردم

و از طرفی بدبختانه لایق نیستم تا راهبری هم دستم رو بگیره

صبحها با عصبانیت از دست خودم بیدار میشم

و انتظار می کشم تا شب بشه و برم بخوابم

بلکه یادم بره کیم و چیم و کجا واقع شدم

خسته ام

خیلی خسته

انگار یه بار سنگین رو دوشمه

از سنگینیشم کم نمیشه که بیشترم میشه

برام دعا کنید

دعا کنید هدایت شم

دعا کنید نعمت حلاوت ذکر خدا

به این حقیر هم عطا بشه

تا از این تاریکی رها شم

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 22:0 | دوشنبه ششم اسفند 1386 •

هوالقدوس

آدم بدون خدا احساس بی کسی می کنه

احساس غربت.

بدون خدا,

هیچ توانی برای مبارزه با نفس نخواهد داشت.

چقدر وجود پاک و مقدس خدا,

حضور خدا

برای آدم

امیدوار کنندست.

 

 

یا علی

!! نوشته شده توسط معید | 10:48 | جمعه سوم اسفند 1386 •

RSS